<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>الهی لا تودبنی بعقوبتک</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Apr 2007 14:43:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اخرین پست</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;این پست رو  برای توضیح مطالب قبل و جواب به بعضی کامنتها می نویسم. اون پستها رو هم به خاطر خوندن مطالب اخیر چند وبلاگ همسایه نوشته بودم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درسته من عصبانی و ناراحتم. اصلا&quot; همیشه ناراحتم از امر و نهی ها و تعیین تکلیفها و ظلمهای بی حساب مردان به زنان! &lt;BR&gt;من با حجاب مشکلی ندارم. اما فکر نمی کنم هر چیزی که باعث جلب توجه باشه دیگه حجاب نیست! با این حساب با وقار بودن یک زن هم که بیشترین توجه رو نصیبش می کنه هم غلطه! حتما&quot; خوب متوجه شدید که رفتار موقر یک زن با چهره خیلی معمولی چقدر بیشتر از رفتار عادی یک زن زیبا توجه برانگیزه!&lt;BR&gt;اون تیکه های شلوار با دامن و گشاد پوشیدن در برابر محارم مطمئن باشید واقعیته و هنوز وجود داره و نه فقط اون حتی دستور روسری سر کردن در مقابل برادر هم داده می شه! ولی مطمئن باشید نه به من! نه همسر و خانواده من تا این حد خشک و بی منطقن نه من زنی هستم که به این زورگویی ها گوش بدم. اما چون من این مشکل رو ندارم دلیل نمی شه از گفتنش اجتناب کنم. با همسرم که اشنا شدم بهش گفتم من زنی نیستم که بگم اطاعت از مرد بعد از اطاعت از خدا! حرف حق رو قبول می کنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حجاب برای من به منزله نیش زنبور برای دفاع از خودم نیست. واقعیت دنیا این رو ثابت کرده که مردان بد کارشون رو می کنند چه زن با حجاب باشه چه نباشه! با حجاب بودن من برام افتخاره چون از دستور خدا اطاعت کردم. چرا خوردن گوشت خوک حرامه؟ الان خیلی دلیل میارن براش اما وقتی نگاه می کنیم می بینیم این همه ادم می خورن ولی مشکل خاصی هم براشون پیش نمی اد! اگر هم پیش میاد برای اونهایی هم که از گوشت گاو مصرف می کنند هم پیش میاد! پس اول از همه تسلیم در برابر دستور خداست که مهمه. امیدوارم بیدارتر باشیم و هر حرفی رو که به خاطر تکرار شدنش بی چون و چرا قبول شده٬ ما هم قبول نکنیم.  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این اخرین پستم در این منزله . یکسال بزرگتر شدم و امیدوارم فردا که وارد سن جدیدی می شم در خوبیها بیشتر پیشرفت کنم و مسائل رو بهتر تجزیه و تحلیل کنم. از مخاطبهام ممنونم که در این مدت حرفهام رو خوندن و در موردش فکر کردن و نظر نوشتن. موفق باشید. &lt;BR&gt;  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2007 14:43:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فدک</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پرسیدم: فدک هم تو این مدرسه ست؟&lt;BR&gt;گفت: اره بود. البته توی ساختمون قدیمه این مدرسه تو قسمت مراقبتهای ویژه که تو اتاقش همیشه پرستار بود. هر وقت برای دیدن پسرم می اومدم&amp;nbsp;اسمش همیشه روی تابلو بود. مادرش هم اون وقتها بهم گفت که تو این مدرسه اوردنش. اما بعد از اینکه پدر و مادرش از اینجا سفر کردند و شنیدم بعدش از هم جدا شدن٬ دیگه اسمش رو هم ندیدم! خیلی از بچه های معلول اینجوری اونجا از دنیا رفتن شاید اون هم رفت!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلم می خواست داد بزنم و گریه کنم... یک دختر کوچیک و معلول بدون وجود مادر و پدرش رفت؟ رفت که راحت بشه و اونها هم&amp;nbsp;راحت بشن!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;رفته بودیم دسته جمعی یه پارکی. اولین بارم بود که برای رفتن به پارک با جمع اینجا همراه می شدم. از همسرم خواسته بودم سوال کنه دریاچه و ساحل هم داره! اما اون سوال نکرد و من در راه رفتن همش قُر می زدم! بعد از ناهار&amp;nbsp;خانمها خواستن برن ساحل من نرفتم. برم چیکار؟ زن و مرد نیمه لخت ببینم؟ اونهم با مانتوی بلند&amp;nbsp;و روسری! دیوونه م مگه!&amp;nbsp; بهشون هم نظرم رو گفتم. مادرش هم رفت و&amp;nbsp;فدک رو&amp;nbsp;سپرد به من. گفت زود میاد.&amp;nbsp;قبول کردم اما پرسیدم پدرش&amp;nbsp;مگه نیست چون من می ترسیدم چیزی بخواد و من ندونم چیکار کنم. گفت هست. اما اون هم با مردهای دیگه رفت ساحل. البته&amp;nbsp;فقط برای قدم زدن نه شنا! &lt;BR&gt;همسرم موند!&amp;nbsp;خوب واقعا هم بره چیکار؟ بره تماشا! اینهمه جا چرا فقط&amp;nbsp;اونجا&amp;nbsp;برای قدم زدن خوبه! &amp;nbsp;چون اب داره؟ خوب زن و مرد لخت هم داره! پس نباید رفت. اها نگاه نمی کنن؟ خودشون میان جلوشون! پس&amp;nbsp;دیگه مسئول نیستن؟&amp;nbsp;جالبه! بهر&amp;nbsp;حال مردها همیشه یک&amp;nbsp;عذری و بهانه ای&amp;nbsp;دارن که&amp;nbsp;خواسته های دلشون رو براورده کنن!&amp;nbsp;&lt;BR&gt;توجه کردم اینجا وقتی یک مرد مسلمون می خواد با یک زن غیر مسلمون و بدون پوشش حجاب صحبت کنه راحت نگاش می کنه و می خنده&amp;nbsp;و رفتارش خیلی طبیعیه. اما وقتی می خواد با زن مسلمان و محجب صحبت کنه اینقدر سرش&amp;nbsp;و نگاهش&amp;nbsp;رو میاره پایین که برای من خنده داره!&amp;nbsp; خوب این محجبه تو باید رفتار و صحبت کردنت باهاش راحتتر و طبیعی تر باشه! نمی دونم شاید من نمی فهمم!&amp;nbsp;خنگوله م! نمی دونم!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;رفتن و فدک به سختی نفس می کشید. من و همسرم هم فقط&amp;nbsp;براش&amp;nbsp;غصه خوردیم!&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2007 20:15:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بفهمید</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://h1.ripway.com/vaqar/tarhdokhtaroneh8.jpg &quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;BR&gt;عجیب نیست وقتی می شنوی مرد به خانمش تذکر می ده دیگه به خودش نرسه چون پسرشون بزرگ شده! واقعا عجیب نیست؟ انگار همیشه یکی باید باشه که برای دختر و زن تکلیف روشن کنه! این کارو بکن اینکارو نکن! این خوبه این بده! &lt;BR&gt;دختر که هستی دامن رو با شلوار بپوش بلوز یقه تنگ بپوش لباس گشاد بپوش ارایش نکن چون برادر جونت جوونه خوب نیست! زن که می شی میری یک مجلس زنونه با خودشون پسر پنج ساله و شش ساله اوردن باید روی لباست روسری و چادر رو بندازی و یا روسری سرت کنی و مواظب حرکاتت باشی! مادر پسر نوجوون و جوون هم که می شی باز باید مواظب باشی! &lt;BR&gt;تااااااازه برای حجابت هم تعیین تکلیف می کنن! چادر بپوش زیرش هم مانتو بپوش! زیر استین مانتوت هم استین اضافه دستت کن! چادرت رو اینجوری ببند ایجوری نبند که شونه هات بیوفته بیرون! موهات رو هم اونجوری بالا نبند از زیر چادر معلوم می شه که موهات بلنده! روسری رنگی سرت نکن مقنعه مشکی سرت کن... تازه روی همه اینها میان می گن پوشیه هم بزن! و یا اصلا سعی کن فقط وقتی خیلی خیلیییییییی واجبه از خونه بیای بیرون!&lt;BR&gt;این چیزارو که می بینی و می شنوی فکر می کنی این پسرها و مردهای ما از جنس چی خلق شدن مگه! مگه مثل ما زنها از خاک افریده نشدن؟ می فهمید که منظورم چیه! &lt;BR&gt;خوب ادم اعصابش خورد می شه دیگه! نمی شه؟ می شه دیگه! می فهمید چقدر اعصاب ادم خورد می شه؟ نمی فهمید؟ امیدوارم بفهمید! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Apr 2007 20:00:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرزندگی و شادی</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;بهش گفته بود: چرا برای اومدن دوستت رژ لب می زنی٬ اما برای من نه! چقدر شنگول و منگول می شی و هیجان داری٬ اما برای من نه!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اونهم بدون اینکه نگاش کنه٬ به ارایش صورتش ادامه می ده و می گه: وقتی ارایش می کردم حتی نگاهم هم نمی کردی٬ ولی وقتی می خواستم برم بیرون صورت و لباسهام رو برانداز می کردی و قر زدن و دعوا کردنهات شروع می شد! وقتی دورت می چرخیدم و به هر بهونه ای برای شاد کردنت دیوونه بازی در می اوردم٬ مسخره م می کردی و می گفتی:&quot; دیگه بزرگ شدی٬ بچه بازی بسه! جلو بچه ها از اینکارهای سبک نکن!&quot; خوب حالا برای تو بزرگ شدم! همینطور هم که می بینی خوشحال کردنت دیگه برام مهم نیست!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با همین قصه هاست که شادی و سرزندگی از خونه می ره و می شه برای بیرون خونه٬ می شه فقط برای دوستان! و یا شاید بدتر هم می شه!&lt;BR&gt;همسر خوب و سرزنده به دست اوردن اسون نیست. بعد از به دست اوردنش٬ نگه داشتنش هم سخته! &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Apr 2007 04:18:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حس مادری</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;BR&gt;لحظات به دنیا امدن فرزند برای انسان از بهترین و زیباترین لحظات زندگیه که هم برای یک زن با همه اون درد و سختی که می کشه زیباست هم برای مرد به عنوان پدر نوزاد. &lt;BR&gt;خیلی خوب بود اگه در ایران هم در این مورد به پدر اجازه حضور در این استقبال زیبا و به یاد ماندنی رو می دادن! خیلی خوب بود! البته اگه اقای پدر سعی کنه در اون لحظات به خانمش کمک کنه و نه اینکه خانمش رو با هیس هیس کردن دعوت به سکوت کنه! چون واقعا درد اونقدر زیاده که نمی شه ساکت بود. بلکه در اون لحظات براش سوره مریم بخونه و برای تسهیل زایمان بهش ارامش بده.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در این مورد اینجا خیلی به مادر اهمیت میدن و مثلا مثل بعضی از پرستارهای فهمیده و خانم ـ میگم خانم چون باید بهتر موقعیت و احساس همجنسش رو بفهمه ـ نمیان به جای دلداری و نوازش و گفتن کلمات امید دهنده و کمک... بهش بگن &quot;اینقدر داد نزن... می خواستی از قبل به این لحظات فکر کنی...( البته این جمله خیلی مودبانه ست و در اصل خیلی بی ادبانه گفته می شه )&quot; و یا مثلا می بینن ناخن خانم مرتبه بهش می گن&quot; به جای این قرتی بازیها ـ اشاره به ناخن ـ می خواستی فکر این موقع باشی&quot;! &lt;BR&gt;در دوران بارداری به زن یک کتاب از بیمارستان می دن که توش معلومات لازم زایمان و امدن به بیمارستان نوشته شده. مثلا در کنار مورد اوردن وسائل لازم به بیمارستان نوشتن (البته به عنوان یاداوری): با خودتون لوازم ارایش بیارین تا موقع عکس گرفتن لحظات به یاد ماندنی زیبایی رو به ثبت برسونید!! &lt;BR&gt;این یعنی حقیقت زندگی... حقیقت زن بودن... لذت از زندگی... اما اون یعنی احساس رو کشتن... نفهمیدن... حسادت... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خوندن شعر &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.abbasshahed.blogfa.com/8503.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;گوهر احساس&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt; من رو یاد احساس زیبا و غیر قابل توصیف یک زن در هنگام زایمان انداخت و  دلیل نوشتن این پستم شد. که با خوندن کامنتم می تونید منظورم رو بهتر درک کنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از زایمان وقتی یک کوچولو رو در همون اولین لحظات به دنیا اومدن روی سینه مادر می ذارن تا شنیدن موزیک زیبای قلب مادر دوباره به نوزاد ارامش بده و به پدر قیچی میدن تا بند ناف رو خودش ببره (البته اگه مایل بود) برای مادر زیباترین لحظه زندگیش می شه و فکر می کنه ایا با تجربه این حس زیبا و مشاهده این معجزه بزرگ امدن یک انسان کوچک باز هم می شه گناه کرد! نمی دونم چطور توصیفش کنم اما حس خیلی خیلی زیباییه که فقط یک مادر می تونه درکش کنه!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;دعا می کنم همه دختر ها در اینده مادر شدن رو مثل من و بهتر از من ببیند و حس کنند و مردها بتونند در وقت زایمان کنار همسرشون حضور داشته باشن چون دیدن این لحظات در میزان نشان دادن مهر و محبت پدری نسبت به فرزند و تقدیر و کمک به همسر خیلی تاثیر  گذاره.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Feb 2007 17:28:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;BR&gt;امسال نتونستم تو مراسم دهه محرم مثل سالهای قبل شرکت کنم.&lt;BR&gt;امسال علاوه بر امدن یک کوچولوی دیگه به جمعمون (همون دخترم) و مریض شدن پسرم فقط تونستم دو روز در مراسم شرکت کنم. یکی از دلایل نرفتنم حرفها و سوالات زیاد از حد مردم در مورد پسرمه که واقعا خسته و ناراحتم می کنه. &lt;BR&gt;تو این دهه سعی کردم از سخنرانی ها و عزاداری های ثبت شده در نت استفاده کنم که اصلا جای عزاداری حضوری رو نمی گیره چون در حین گوش دادن من کل کارهای خونه و رسیدگی به بچه ها رو تمام می کردم! البته این یکی از دلایل جایگزین نشدن مجالس نتی با مجالس حضوریه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روز عاشورا حسینیه تقریبا پر بود از جمعیت. من و دوتا از بچه هام هم یک گوشه ای کنار دیوار نشسته بودیم. دوتا خانم بزرگ اومدن و صندلی گذاشتن جلوی ما و نشستن البته قبلش سعی کردن کنار دیوار بشینن (یعنی جای ما رو بگیرن!) که نشد. بعد از کمی حس کردن که کار درستی نکردن و روشون رو کردن به ما و گفتن: اینجوری درست نیست که ما با صندلی جلوی شما نشستیم اگه شما بیاید جلوی ما بشینید و ما صندلی هامون رو بیاریم کنار دیوار خیلی بهتره.&lt;BR&gt;دوست من هم چون بچه کوچیک نداشت از جاش بلند شد و رفت یک جایی کنار در پیدا کرد اما من به خاطر بچه های کوچیکم و یک عالمه کاپشن و کلاه و پتو و کار سیت و کیف بچه سختم بود منتقل بشم. خلاصه اینها اومدن و صندلی هاشون رو گذاشتن کنار دیوار و نشستن. &lt;BR&gt;به نظر من کار درستی نکردن. امیدوارم اگه پیرزن شدم اینطور نشم که به خاطر اسایش خودم جای دیگران رو بگیرم. درسته که من جوونتر از اونهام اما بچه دارم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مجلس برای من با جابه جایی و ساکت کردن بچه هام گذشت و من فقط تونستم قسمت شهادت حضرت ابوالفضل رو بفهمم ( قابل توجه اون دسته از مردان که همیشه از وجود سرو صدا در قسمت خانمها در طول مجالس ایراد می گیرن!)  &lt;BR&gt;این اقایی هم که برای سخنرانی و نوحه خوانی اومده بود به خاطر دیر رسیدنش به مجلس وسط مقتل هی می گفت وقت کمه و از سر و ته مقتل می زد تا قبل از اذان ظهر تموم کنه! &lt;BR&gt;اینجا اصل مطلب من شروع میشه که: &lt;BR&gt;اقا جان شما وظیفه ت همینه که روایت کامل و درستی رو به مردمی که به خاطرش حضور پیدا کردن بدی. منت نیست اما حضور مردم اون هم در یک کشور خارجی که روز عاشورا تعطیل رسمی ندارن و اومدن تا عزاداری کنن اونقدر ارزش داره که حاج اقای مجلس سر وقت به مجلسش برسه و کارش رو کامل انجام بده! بعد هی می گن چرا از اخوند ها همیشه گلایه می کنیم! از یک کشور دیگه دعوتش کردن اومده همه کارهای اداری و مالیش رو تقبل کردن و اوردنش... محل سکونت و غذاش رو تامین کردن... اخر سر هم حقش رو دادن... خوب خودت یک ماشین اجاره کن که یا برسوننت یا خودت رانندگی کنی و بیای سر کارت! راست می گم یا نه! که سر وقت برسی!&lt;BR&gt;اینهمه احترام از طرف مردم عادی خوب وقتی وظیفه ش رو درست انجام نمی ده و سواستفاده می کنه معلومه مردم ازش دل خوشی پیدا نمی کنن! &lt;BR&gt;خودم از خانواده روحانیم و خوب با این جماعت اشنام! البته نه همه اما بیشترشون توقعاتشون خیلی بالاست و از احترام مردم سواستفاده می کنند. نوجوون بودم یادمه شش هفت نفر می نشستیم پشت ماشین و حاج اقا جلوی ماشین تنها کنار راننده رااااااحت و فارغ جا می گرفت! چرا اخه؟! باید تنها باشه چون عمامه و عبا گذاشته ممکنه با نشستن یکی کنارش بهم بخوره؟! پس منه زن که اینهمه برای حجابم پوشیدم( چادر و مقنعه و مانتو) نباید فکر کنم (یا کسی فکر کنه) با وجود ازدحام و تنگیه جا حجابم خراب می شه یا چادرم خاکی؟! حجاب منه زن مهمتره که وظیفه شرعیمه یا عمامه و عبای تو که لباس کارته؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با عرض معذرت از &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://clergyman.parsiblog.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600&gt;کلرجی من&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt; های با انصاف و فهمیده منظورم همه نیست ولی متاسفانه من با این مدلی ها بیشتر در تماس بودم و هستم! ببخشید!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;      &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Feb 2007 16:31:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکلات</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت &quot;دوستيم؟&quot; ... گفتم &quot;دوست دوست&quot; ... گفت &quot;تا كجا؟&quot; ... گفتم &quot;دوستی كه &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; نداره&quot; ... گفت &quot;تا مرگ!&quot; ... خنديدم و گفتم &quot;من كه گفتم &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; نداره&quot; ... گفت &quot;باشه ، تا بعد از مرگ!&quot; ... گفتم &quot;نه ، نه ، نه! &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; نداره&quot; ... گفت &quot;قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم&quot; ... خنديدم و گفتم &quot;تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; بذار... اصلا&quot; يه &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا&quot; &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; نميذارم&quot; ... &lt;BR&gt;نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما&quot; دوستی مون &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; داشته باشه... دوستی بدون &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; رو نمی فهميد... &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;گفت &quot;بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم&quot; ... گفتم &quot;باشه ، تو بذار&quot; ... گفت &quot;شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟&quot; ... گفتم &quot;باشه&quot; ... &lt;BR&gt;هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت &quot;شكمو! تو دوست شكمويی هستی!&quot; ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم &quot;بخورش!&quot; ... می گفت &quot;تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه&quot; ... صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم &quot;اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟&quot; ... گفت &quot;مواظبشون هستم&quot; ... می گفت &quot;ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم&quot; ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم &quot;نه ، نه! &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; نداره... دوستی كه &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; نداره&quot; ... &lt;BR&gt;يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... &lt;BR&gt;اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه &quot;ميرم ، اما زود بر می گردم&quot; ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم &quot;اين برای خوردن&quot; ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم &quot;اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت&quot; ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;ميدونستم دوستی من &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; نداره... ميدونستم دوستی اون &lt;U&gt;تا&lt;/U&gt; داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;-------------------------------------------------------------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قشنگ بود نه؟&amp;nbsp;برای من فقط قشنگ نبود. دلم یک جوری شد یک جوری که وقتی ادم می خواد گریه کنه اونجوری می شه! نمی دونم نویسنده ش کیه!&amp;nbsp;معمولا من مایلم خودم بنویسم اما این یکی استثنا بود یک استثنای خیلی خاص!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پسرم خیلی بهتره. خیلی...&lt;BR&gt;ممنون از همه دوستانی که براش دعا کردند و دعا می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Feb 2007 03:33:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همون یلدا بازی</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;این نوشته ها رو به دعوت اقای &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://clergyman.parsiblog.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;کلرجی من&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; می نویسم. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;البته بعضی هاش قرار بود موضوعات اینده در وبلاگم باشه که قسمت شد اینجا یکجا بیارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;میگن این بازی از &lt;A href=&quot;http://www.globalpersian.com/salman/weblog.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;شروع شد من هم بحث نمی کنم و هنوز این ادرس رو نخونده همین رو می گم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;ناگفته های زندگی من برای شمای مخاطب خوب خیلی زیاده اما بعضی هاش فقط برای شما ناگفته نیست! یعنی برای دوستام هم کمی گفتنش سخت بوده!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;۱- وقتی جنگ زده شدیم پنج سالم بود. اوضاع و احوال مادی خانواده حسابی داغون. قرچک یا منبع اب بودیم. هیچ اسباب بازی نداشتم. هیچ ها! نمی دونم وضع چه جوری بود که من و دختر عموم بیشتر روز تو کوچه ها برای خودمون راحت می گشتیم و انگار کسی هم نگرانمون نمی شد! توی یکی از همین کوچه های نزدیک یک دختری بساط اسباب بازی هاش رو پهن کرده بود و چادر گل گلیش هم سرش و دوستاش هم دورو برش! من و دختر عموم هم شاهد بازیش! یکی از این عروسکهاش افتاده بود گوشه بساطش و متوجه ش نبود. خوشگل بود ولی کچل! (عروسک رو می گم ها) به دختر عموم گفتم مواظب دختره باش! و من با همه اون معصومیت و مظلومیتی که داشتم عروسک رو برداشتم (دزدیدم) و بدو بدو از صحنه جنایتم فرار کردم! در مورد این موضوع من و دختر عموم اصلا هیچ صحبتی نکردیم تا چند سال پیش که اون  هنوز یادش بود و می گفت: موقع فرار موهای کوتاهت تو باد پرواز می کرد و بعدش هم دختره هر چی گشت عروسکش رو پیدا نکرد و من با چشم های گرد شاهد ماجرا بودم و هیچ حرفی نزدم!!! (خداییش بچه های کوچیک خیلی راز نگه دارن ها!) &lt;BR&gt;بعد از رفتن به خونه رو اصلا یادم نیست اما بی شک به دورغ در جواب والدینم گفتم که پیداش کردم! هنوز قیافه عروسکه یادمه خیلی خوشکل بود با اینکه موهاش رو کنده بودن و لباس نداشت! رنگش سبزه برنزه بود با چشمهای ابی خوش رنگ و پلک هایی که وقتی می خوابوندمش مژه های بلندش روی گونه هاش می ریخت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;. تا چند سال داشتمش تا اینکه همبازی خواهر برادر کوچیکم شد و اونها از بالکن خونه مون انداختنش پایین و حتما قسمت یکی دیگه شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;۲- توی همون محله و تو همون سن و سال داشتم برای خودم تو یک کوچه می گشتم! دوتا پسر که چند سال از من بزرگتر بودن اومدن نزدیکم و با کمال ادب یک گل (یادم میاد نیلوفر بود) رو با لبخند خاصی تقدیمم کردند و یکیشون گفت بوش کن! من رو می گید کلی خوشحال! یک کم شک کردم که چرا و به چه علت اما بی خیال شدم و به حساب زیبایی و جذابیتم گذاشتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt; و گل رو گرفتم و بوش کردم و ... بدجنس ها فلفل ریخته بودن توش! نمی دونم شاید همین یک بار فریب خوردن باعث شد دیگه هیچ وقت فریب پسرهای بدجنس رو نخورم! دماغم حسابی سوخت&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;۳- نو جوون بودم شاید ۱۵ یا ۱۶ سال داشتم. یک بعد از ظهره عید بود. حالا چه عیدی یادم نیست قربان یا غدیر یا...  تو خونه تنها بودم. در زدن. داییم بود که چهل روز از من کوچیکتره. بعد از سلام و احوال پرسی عادی و عید مبارکی وارد نشد و ژاکتش رو در اورد و دستش رو گذاشت تو جیبش. منه خوش خیال فکر کردم می خواد عیدی بده زودی گفتم: عیدی چیه می خوای بدی اصلا لازم نیست... من باید بهت عیدی بدم که ازت چهل روز بزرگترم! که اون در کمال خونسردی در حالی که محتویات جیبهای ژاکتش رو داخل جیب شلوارش می کرد به من گفت: حالا کی خواست به تو عیدی بده! &lt;BR&gt;چقدر بدجنس! نگفت گناه داره... من که حالا پولی دارم یک چیزی بدم بهش ضایع نشه! اصلا!! راحت ژاکت خالی شده ش رو داد دستم و گفت: این اینجا باشه بعد می ام می گیرمش.&lt;BR&gt;و رفت تا با دوستاش فوتبال بازی کنه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;! بعد از بسته شدن  در اینقدر از خودم ناراحت بودم که چه راحت منه خنگوله جلوی این داییه از خودراضیم ضایع شدم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;۴- هنوز بین نوجوانی و جوانی بودم. یک روز ظهر که از دبیرستان برگشتم خونه مادرم با خوش رویی جواب سلامم رو داد و موقع ناهار خوردن شروع کرد به حرف زدن که: یکی از دوستای مادر بزرگت که سالهاست همدیگر رو ندیدن می خواد بیاد خونه ما تا مادربزرگت رو ببینه. &lt;BR&gt;من هم کلی خوشحال شدم اما کنجکاو که چرا اینجا خونه ما نه خونه مادربزرگ! که مادرم هم کلی دلیل اورد چون اونجا دوره و...  من هم از طبیعی صحبت کردن مادرم قانع شدم و زود ناهار رو تموم کردم و رفتم شلوار لی و بلوز بافتنیم رو که از بهترین لباسهام بود پوشیم و موهام رو هم مرتب کردم و نشستم منتظر! ساعت از وقت قرار کمی گذشت و من کله م شروع به تجزیه و تحلیل موضوع کرد و کلی سوال در رابطه با این مهمان پرسیدم که از جوابهای مادره بیچاره فهمیدم مهمان نیست و در واقع خواستگاره! و چون من از خواستگاری و این حرفها اصلا خوشم نمی اومد و دوست نداشتم به خاطر اونها لباس عوض کنم و به خودم برسم  و عقیده داشتم که مگه  اومدن کالای بازاری ببینند که باید به خودم برسم من همینجوریم که هستم چه خوششون بیاد چه نیاد... و مادره بیچاره من نگران از این طرز فکر و رفتارم که نکنه این دختره لجباز رو دستشون بمونه... مجبور شده این دروغ رو سرهم کنه که من به خودم برسم! خلاصه مادر بزرگ ما هم از راه رسید و من کلی هم برای اون قصه رو شرح دادم و با دعوا و ناراحتی به مادرم گفتم که: حالا که اینجوری به من دروغ گفتی و  می خوای به این زودی از دست من خلاص بشی من هم می رم تو اتاق می خوابم و اصلا نمی ام بیرون! &lt;BR&gt;اون روز از اون خواستگار خبری نشد و من فکر می کنم شاید هم اومدن اما همون موقع دعوا و سرو صدای ما رو شنیدن و در رفتن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;۵- شاید بیست سال داشتم. یکی از همین بعدازظهرها که بیشتر وقتها  به جرم دختر بودنم تو خونه و تنها بودم... به سرم زد موهای پشت لبم رو برای اولیییییییییین بار بردارم. شاید قسمتم نشد ازدواج کنم تا از این موها به خاطر همسرم راحت بشم! اصلا مگه این مردها کی هستند که می شه به خاطرشون خوشکلتر شد! گناه که نیست! خلاصه با کلی دلیل و منطق و کمی تا مقداری شجاعت رفتم و نخ برداشتم و گره زدم به شیر اب (مثل مامانم) و شروع کردم. سخت بود و دردناک! اما خوب دیگه می ارزید بالاخره خوشکلتر می شدم! و کار رو تموم کردم! اما بعدش جرات نمی کردم به خودم تو ایینه نگاه کنم!عجب کاری کردم ها! غلط کردم اصلا! با اینکه سیبیلهام خیلی کم و کم رنگ بود اما حالا در نبودشون انگار لخت شده بودم! هول شده بودم... تنها کاری که برای مخفی کردن این جنایت بزرگ می تونستم بکنم... از سرمه دان مامانم انگشتم رو کمی سیاه کنم و  متناسب با حالت قبلیم بکشم پشت لبم جوری که طبیعی مثل قبل بشم! و مجبور بودم هر بار وضو می گیرم اینکار رو تکرار کنم تا دو سه هفته! حالا پسرها که مستحبه ریش و سبیل بذارن چه راحت در همون دوران نوجوانی میرن و با کمال افتخار این موهای مبارک رو میزنن و تازه خانواده  هم چقدر از این کارشون خوششون میاد!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;خوب این هم فقط پنج تا از نگفته ها و یا در واقع سخت گفته های زندگیه ما قبل ازدواج من!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 29 Dec 2006 09:04:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استجابت</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=3&gt;پسر دو سالم نصف شب بیدار شد و ارووم صدا م کرد: ماما. &lt;BR&gt;من جوابی ندادم چون می دونستم اب می خواست و لیوان ابش کنارش بود... من خودم براش گذاشته بودم. باز بلندتر صدا م کرد: ماااااا مااااا.&lt;BR&gt;و باز من جوابش رو ندادم. می خواستم توجه کنه و ببینه لیوانش کنارشه. ولی اون بدونه توجه مرتب صدا م می کرد و اب می خواست و کم کم همراه با بلندتر کردنه صداش گریه هم شروع شد. &lt;BR&gt;رفتم و لیوانش رو نشونش دادم و گفتم: عزیزم لیوانت کناره ته. ببین!&lt;BR&gt;خندید.&lt;BR&gt;از این حالته صدا کردنش و جوابش رو ندادن که چند بار تکرار شد... این فکر تو ذهنم اومد ما بنده های  خدا هم همینطوریم. یک حاجتی از خدا می خوایم و مرتب صداش می کنیم و ازش درخواست می کنیم و پیشه خودمون فکر می کنیم که خدا توجهی به نیازم نمی کنه و حاجتم رو نمی ده. در حالی که خدا اون نیاز رو از قبل برای ما مهیا کرده ولی ما اصلا توجهی بهش نکردیم! &lt;BR&gt;کاش بیشتر به نعمتهایی که به ما داده توجه کنیم تا دچار این اشتباه نشیم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Dec 2006 15:29:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الهی لا تودبنی بعقوبتک</title>
<link>http://waqar.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ffffff&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;راستش رو می گم&amp;nbsp;&lt;BR&gt;از وقتی عنوان قشنگه صفحه م رو برداشتم حس می کنم صفحه م خالی شده!&lt;BR&gt;برش می گردونم تا همه صفحه دلم رو دوباره&amp;nbsp;پر کنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;دلم&amp;nbsp;براش تنگ شده بود! خیلی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Dec 2006 03:13:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=waqar&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>waqar</dc:creator>
<guid>http://waqar.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
