تبليغاتX
الهی لا تودبنی بعقوبتک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
حس مادری


 
لحظات به دنیا امدن فرزند برای انسان از بهترین و زیباترین لحظات زندگیه که هم برای یک زن با همه اون درد و سختی که می کشه زیباست هم برای مرد به عنوان پدر نوزاد.
خیلی خوب بود اگه در ایران هم در این مورد به پدر اجازه حضور در این استقبال زیبا و به یاد ماندنی رو می دادن! خیلی خوب بود! البته اگه اقای پدر سعی کنه در اون لحظات به خانمش کمک کنه و نه اینکه خانمش رو با هیس هیس کردن دعوت به سکوت کنه! چون واقعا درد اونقدر زیاده که نمی شه ساکت بود. بلکه در اون لحظات براش سوره مریم بخونه و برای تسهیل زایمان بهش ارامش بده.

در این مورد اینجا خیلی به مادر اهمیت میدن و مثلا مثل بعضی از پرستارهای فهمیده و خانم ـ میگم خانم چون باید بهتر موقعیت و احساس همجنسش رو بفهمه ـ نمیان به جای دلداری و نوازش و گفتن کلمات امید دهنده و کمک... بهش بگن "اینقدر داد نزن... می خواستی از قبل به این لحظات فکر کنی...( البته این جمله خیلی مودبانه ست و در اصل خیلی بی ادبانه گفته می شه )" و یا مثلا می بینن ناخن خانم مرتبه بهش می گن" به جای این قرتی بازیها ـ اشاره به ناخن ـ می خواستی فکر این موقع باشی"! 
در دوران بارداری به زن یک کتاب از بیمارستان می دن که توش معلومات لازم زایمان و امدن به بیمارستان نوشته شده. مثلا در کنار مورد اوردن وسائل لازم به بیمارستان نوشتن (البته به عنوان یاداوری): با خودتون لوازم ارایش بیارین تا موقع عکس گرفتن لحظات به یاد ماندنی زیبایی رو به ثبت برسونید!!
این یعنی حقیقت زندگی... حقیقت زن بودن... لذت از زندگی... اما اون یعنی احساس رو کشتن... نفهمیدن... حسادت... 

خوندن شعر
گوهر احساس من رو یاد احساس زیبا و غیر قابل توصیف یک زن در هنگام زایمان انداخت و  دلیل نوشتن این پستم شد. که با خوندن کامنتم می تونید منظورم رو بهتر درک کنید.

بعد از زایمان وقتی یک کوچولو رو در همون اولین لحظات به دنیا اومدن روی سینه مادر می ذارن تا شنیدن موزیک زیبای قلب مادر دوباره به نوزاد ارامش بده و به پدر قیچی میدن تا بند ناف رو خودش ببره (البته اگه مایل بود) برای مادر زیباترین لحظه زندگیش می شه و فکر می کنه ایا با تجربه این حس زیبا و مشاهده این معجزه بزرگ امدن یک انسان کوچک باز هم می شه گناه کرد! نمی دونم چطور توصیفش کنم اما حس خیلی خیلی زیباییه که فقط یک مادر می تونه درکش کنه!

دعا می کنم همه دختر ها در اینده مادر شدن رو مثل من و بهتر از من ببیند و حس کنند و مردها بتونند در وقت زایمان کنار همسرشون حضور داشته باشن چون دیدن این لحظات در میزان نشان دادن مهر و محبت پدری نسبت به فرزند و تقدیر و کمک به همسر خیلی تاثیر  گذاره.


نوشته شده توسط وقار در Thu 15 Feb 2007 ساعت 12:28 PM | لینک ثابت |
چرا



امسال نتونستم تو مراسم دهه محرم مثل سالهای قبل شرکت کنم.
امسال علاوه بر امدن یک کوچولوی دیگه به جمعمون (همون دخترم) و مریض شدن پسرم فقط تونستم دو روز در مراسم شرکت کنم. یکی از دلایل نرفتنم حرفها و سوالات زیاد از حد مردم در مورد پسرمه که واقعا خسته و ناراحتم می کنه.
تو این دهه سعی کردم از سخنرانی ها و عزاداری های ثبت شده در نت استفاده کنم که اصلا جای عزاداری حضوری رو نمی گیره چون در حین گوش دادن من کل کارهای خونه و رسیدگی به بچه ها رو تمام می کردم! البته این یکی از دلایل جایگزین نشدن مجالس نتی با مجالس حضوریه.

روز عاشورا حسینیه تقریبا پر بود از جمعیت. من و دوتا از بچه هام هم یک گوشه ای کنار دیوار نشسته بودیم. دوتا خانم بزرگ اومدن و صندلی گذاشتن جلوی ما و نشستن البته قبلش سعی کردن کنار دیوار بشینن (یعنی جای ما رو بگیرن!) که نشد. بعد از کمی حس کردن که کار درستی نکردن و روشون رو کردن به ما و گفتن: اینجوری درست نیست که ما با صندلی جلوی شما نشستیم اگه شما بیاید جلوی ما بشینید و ما صندلی هامون رو بیاریم کنار دیوار خیلی بهتره.
دوست من هم چون بچه کوچیک نداشت از جاش بلند شد و رفت یک جایی کنار در پیدا کرد اما من به خاطر بچه های کوچیکم و یک عالمه کاپشن و کلاه و پتو و کار سیت و کیف بچه سختم بود منتقل بشم. خلاصه اینها اومدن و صندلی هاشون رو گذاشتن کنار دیوار و نشستن. 
به نظر من کار درستی نکردن. امیدوارم اگه پیرزن شدم اینطور نشم که به خاطر اسایش خودم جای دیگران رو بگیرم. درسته که من جوونتر از اونهام اما بچه دارم!

مجلس برای من با جابه جایی و ساکت کردن بچه هام گذشت و من فقط تونستم قسمت شهادت حضرت ابوالفضل رو بفهمم ( قابل توجه اون دسته از مردان که همیشه از وجود سرو صدا در قسمت خانمها در طول مجالس ایراد می گیرن!)  
این اقایی هم که برای سخنرانی و نوحه خوانی اومده بود به خاطر دیر رسیدنش به مجلس وسط مقتل هی می گفت وقت کمه و از سر و ته مقتل می زد تا قبل از اذان ظهر تموم کنه!
اینجا اصل مطلب من شروع میشه که:
اقا جان شما وظیفه ت همینه که روایت کامل و درستی رو به مردمی که به خاطرش حضور پیدا کردن بدی. منت نیست اما حضور مردم اون هم در یک کشور خارجی که روز عاشورا تعطیل رسمی ندارن و اومدن تا عزاداری کنن اونقدر ارزش داره که حاج اقای مجلس سر وقت به مجلسش برسه و کارش رو کامل انجام بده! بعد هی می گن چرا از اخوند ها همیشه گلایه می کنیم! از یک کشور دیگه دعوتش کردن اومده همه کارهای اداری و مالیش رو تقبل کردن و اوردنش... محل سکونت و غذاش رو تامین کردن... اخر سر هم حقش رو دادن... خوب خودت یک ماشین اجاره کن که یا برسوننت یا خودت رانندگی کنی و بیای سر کارت! راست می گم یا نه! که سر وقت برسی!
اینهمه احترام از طرف مردم عادی خوب وقتی وظیفه ش رو درست انجام نمی ده و سواستفاده می کنه معلومه مردم ازش دل خوشی پیدا نمی کنن! 
خودم از خانواده روحانیم و خوب با این جماعت اشنام! البته نه همه اما بیشترشون توقعاتشون خیلی بالاست و از احترام مردم سواستفاده می کنند. نوجوون بودم یادمه شش هفت نفر می نشستیم پشت ماشین و حاج اقا جلوی ماشین تنها کنار راننده رااااااحت و فارغ جا می گرفت! چرا اخه؟! باید تنها باشه چون عمامه و عبا گذاشته ممکنه با نشستن یکی کنارش بهم بخوره؟! پس منه زن که اینهمه برای حجابم پوشیدم( چادر و مقنعه و مانتو) نباید فکر کنم (یا کسی فکر کنه) با وجود ازدحام و تنگیه جا حجابم خراب می شه یا چادرم خاکی؟! حجاب منه زن مهمتره که وظیفه شرعیمه یا عمامه و عبای تو که لباس کارته؟!

با عرض معذرت از
کلرجی من های با انصاف و فهمیده منظورم همه نیست ولی متاسفانه من با این مدلی ها بیشتر در تماس بودم و هستم! ببخشید!

      
نوشته شده توسط وقار در Mon 5 Feb 2007 ساعت 11:31 AM | لینک ثابت |
شکلات



من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ...
نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ...
هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ... صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته...
اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم...
ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

-------------------------------------------------------------------------------------------

قشنگ بود نه؟ برای من فقط قشنگ نبود. دلم یک جوری شد یک جوری که وقتی ادم می خواد گریه کنه اونجوری می شه! نمی دونم نویسنده ش کیه! معمولا من مایلم خودم بنویسم اما این یکی استثنا بود یک استثنای خیلی خاص!

پسرم خیلی بهتره. خیلی...
ممنون از همه دوستانی که براش دعا کردند و دعا می کنند.

نوشته شده توسط وقار در Fri 2 Feb 2007 ساعت 10:33 PM | لینک ثابت |
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar