تبليغاتX
الهی لا تودبنی بعقوبتک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
همون یلدا بازی

این نوشته ها رو به دعوت اقای کلرجی من می نویسم.
البته بعضی هاش قرار بود موضوعات اینده در وبلاگم باشه که قسمت شد اینجا یکجا بیارم.

میگن این بازی از اینجا شروع شد من هم بحث نمی کنم و هنوز این ادرس رو نخونده همین رو می گم.

ناگفته های زندگی من برای شمای مخاطب خوب خیلی زیاده اما بعضی هاش فقط برای شما ناگفته نیست! یعنی برای دوستام هم کمی گفتنش سخت بوده!

 

۱- وقتی جنگ زده شدیم پنج سالم بود. اوضاع و احوال مادی خانواده حسابی داغون. قرچک یا منبع اب بودیم. هیچ اسباب بازی نداشتم. هیچ ها! نمی دونم وضع چه جوری بود که من و دختر عموم بیشتر روز تو کوچه ها برای خودمون راحت می گشتیم و انگار کسی هم نگرانمون نمی شد! توی یکی از همین کوچه های نزدیک یک دختری بساط اسباب بازی هاش رو پهن کرده بود و چادر گل گلیش هم سرش و دوستاش هم دورو برش! من و دختر عموم هم شاهد بازیش! یکی از این عروسکهاش افتاده بود گوشه بساطش و متوجه ش نبود. خوشگل بود ولی کچل! (عروسک رو می گم ها) به دختر عموم گفتم مواظب دختره باش! و من با همه اون معصومیت و مظلومیتی که داشتم عروسک رو برداشتم (دزدیدم) و بدو بدو از صحنه جنایتم فرار کردم! در مورد این موضوع من و دختر عموم اصلا هیچ صحبتی نکردیم تا چند سال پیش که اون  هنوز یادش بود و می گفت: موقع فرار موهای کوتاهت تو باد پرواز می کرد و بعدش هم دختره هر چی گشت عروسکش رو پیدا نکرد و من با چشم های گرد شاهد ماجرا بودم و هیچ حرفی نزدم!!! (خداییش بچه های کوچیک خیلی راز نگه دارن ها!) 
بعد از رفتن به خونه رو اصلا یادم نیست اما بی شک به دورغ در جواب والدینم گفتم که پیداش کردم! هنوز قیافه عروسکه یادمه خیلی خوشکل بود با اینکه موهاش رو کنده بودن و لباس نداشت! رنگش سبزه برنزه بود با چشمهای ابی خوش رنگ و پلک هایی که وقتی می خوابوندمش مژه های بلندش روی گونه هاش می ریخت. تا چند سال داشتمش تا اینکه همبازی خواهر برادر کوچیکم شد و اونها از بالکن خونه مون انداختنش پایین و حتما قسمت یکی دیگه شد.

 

۲- توی همون محله و تو همون سن و سال داشتم برای خودم تو یک کوچه می گشتم! دوتا پسر که چند سال از من بزرگتر بودن اومدن نزدیکم و با کمال ادب یک گل (یادم میاد نیلوفر بود) رو با لبخند خاصی تقدیمم کردند و یکیشون گفت بوش کن! من رو می گید کلی خوشحال! یک کم شک کردم که چرا و به چه علت اما بی خیال شدم و به حساب زیبایی و جذابیتم گذاشتم و گل رو گرفتم و بوش کردم و ... بدجنس ها فلفل ریخته بودن توش! نمی دونم شاید همین یک بار فریب خوردن باعث شد دیگه هیچ وقت فریب پسرهای بدجنس رو نخورم! دماغم حسابی سوخت!!

 

۳- نو جوون بودم شاید ۱۵ یا ۱۶ سال داشتم. یک بعد از ظهره عید بود. حالا چه عیدی یادم نیست قربان یا غدیر یا...  تو خونه تنها بودم. در زدن. داییم بود که چهل روز از من کوچیکتره. بعد از سلام و احوال پرسی عادی و عید مبارکی وارد نشد و ژاکتش رو در اورد و دستش رو گذاشت تو جیبش. منه خوش خیال فکر کردم می خواد عیدی بده زودی گفتم: عیدی چیه می خوای بدی اصلا لازم نیست... من باید بهت عیدی بدم که ازت چهل روز بزرگترم! که اون در کمال خونسردی در حالی که محتویات جیبهای ژاکتش رو داخل جیب شلوارش می کرد به من گفت: حالا کی خواست به تو عیدی بده!
چقدر بدجنس! نگفت گناه داره... من که حالا پولی دارم یک چیزی بدم بهش ضایع نشه! اصلا!! راحت ژاکت خالی شده ش رو داد دستم و گفت: این اینجا باشه بعد می ام می گیرمش.
و رفت تا با دوستاش فوتبال بازی کنه! بعد از بسته شدن  در اینقدر از خودم ناراحت بودم که چه راحت منه خنگوله جلوی این داییه از خودراضیم ضایع شدم!

 

۴- هنوز بین نوجوانی و جوانی بودم. یک روز ظهر که از دبیرستان برگشتم خونه مادرم با خوش رویی جواب سلامم رو داد و موقع ناهار خوردن شروع کرد به حرف زدن که: یکی از دوستای مادر بزرگت که سالهاست همدیگر رو ندیدن می خواد بیاد خونه ما تا مادربزرگت رو ببینه.
من هم کلی خوشحال شدم اما کنجکاو که چرا اینجا خونه ما نه خونه مادربزرگ! که مادرم هم کلی دلیل اورد چون اونجا دوره و...  من هم از طبیعی صحبت کردن مادرم قانع شدم و زود ناهار رو تموم کردم و رفتم شلوار لی و بلوز بافتنیم رو که از بهترین لباسهام بود پوشیم و موهام رو هم مرتب کردم و نشستم منتظر! ساعت از وقت قرار کمی گذشت و من کله م شروع به تجزیه و تحلیل موضوع کرد و کلی سوال در رابطه با این مهمان پرسیدم که از جوابهای مادره بیچاره فهمیدم مهمان نیست و در واقع خواستگاره! و چون من از خواستگاری و این حرفها اصلا خوشم نمی اومد و دوست نداشتم به خاطر اونها لباس عوض کنم و به خودم برسم  و عقیده داشتم که مگه  اومدن کالای بازاری ببینند که باید به خودم برسم من همینجوریم که هستم چه خوششون بیاد چه نیاد... و مادره بیچاره من نگران از این طرز فکر و رفتارم که نکنه این دختره لجباز رو دستشون بمونه... مجبور شده این دروغ رو سرهم کنه که من به خودم برسم! خلاصه مادر بزرگ ما هم از راه رسید و من کلی هم برای اون قصه رو شرح دادم و با دعوا و ناراحتی به مادرم گفتم که: حالا که اینجوری به من دروغ گفتی و  می خوای به این زودی از دست من خلاص بشی من هم می رم تو اتاق می خوابم و اصلا نمی ام بیرون! 
اون روز از اون خواستگار خبری نشد و من فکر می کنم شاید هم اومدن اما همون موقع دعوا و سرو صدای ما رو شنیدن و در رفتن!

 

۵- شاید بیست سال داشتم. یکی از همین بعدازظهرها که بیشتر وقتها  به جرم دختر بودنم تو خونه و تنها بودم... به سرم زد موهای پشت لبم رو برای اولیییییییییین بار بردارم. شاید قسمتم نشد ازدواج کنم تا از این موها به خاطر همسرم راحت بشم! اصلا مگه این مردها کی هستند که می شه به خاطرشون خوشکلتر شد! گناه که نیست! خلاصه با کلی دلیل و منطق و کمی تا مقداری شجاعت رفتم و نخ برداشتم و گره زدم به شیر اب (مثل مامانم) و شروع کردم. سخت بود و دردناک! اما خوب دیگه می ارزید بالاخره خوشکلتر می شدم! و کار رو تموم کردم! اما بعدش جرات نمی کردم به خودم تو ایینه نگاه کنم!عجب کاری کردم ها! غلط کردم اصلا! با اینکه سیبیلهام خیلی کم و کم رنگ بود اما حالا در نبودشون انگار لخت شده بودم! هول شده بودم... تنها کاری که برای مخفی کردن این جنایت بزرگ می تونستم بکنم... از سرمه دان مامانم انگشتم رو کمی سیاه کنم و  متناسب با حالت قبلیم بکشم پشت لبم جوری که طبیعی مثل قبل بشم! و مجبور بودم هر بار وضو می گیرم اینکار رو تکرار کنم تا دو سه هفته! حالا پسرها که مستحبه ریش و سبیل بذارن چه راحت در همون دوران نوجوانی میرن و با کمال افتخار این موهای مبارک رو میزنن و تازه خانواده  هم چقدر از این کارشون خوششون میاد!

 خوب این هم فقط پنج تا از نگفته ها و یا در واقع سخت گفته های زندگیه ما قبل ازدواج من!

 

 

نوشته شده توسط وقار در Fri 29 Dec 2006 ساعت 4:4 AM | لینک ثابت |
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar