تبليغاتX
الهی لا تودبنی بعقوبتک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
استجابت




پسر دو سالم نصف شب بیدار شد و ارووم صدا م کرد: ماما.
من جوابی ندادم چون می دونستم اب می خواست و لیوان ابش کنارش بود... من خودم براش گذاشته بودم. باز بلندتر صدا م کرد: ماااااا مااااا.
و باز من جوابش رو ندادم. می خواستم توجه کنه و ببینه لیوانش کنارشه. ولی اون بدونه توجه مرتب صدا م می کرد و اب می خواست و کم کم همراه با بلندتر کردنه صداش گریه هم شروع شد.
رفتم و لیوانش رو نشونش دادم و گفتم: عزیزم لیوانت کناره ته. ببین!
خندید.
از این حالته صدا کردنش و جوابش رو ندادن که چند بار تکرار شد... این فکر تو ذهنم اومد ما بنده های  خدا هم همینطوریم. یک حاجتی از خدا می خوایم و مرتب صداش می کنیم و ازش درخواست می کنیم و پیشه خودمون فکر می کنیم که خدا توجهی به نیازم نمی کنه و حاجتم رو نمی ده. در حالی که خدا اون نیاز رو از قبل برای ما مهیا کرده ولی ما اصلا توجهی بهش نکردیم! 
کاش بیشتر به نعمتهایی که به ما داده توجه کنیم تا دچار این اشتباه نشیم!


نوشته شده توسط وقار در Thu 7 Dec 2006 ساعت 10:29 AM | لینک ثابت |
الهی لا تودبنی بعقوبتک

 

راستش رو می گم 
از وقتی عنوان قشنگه صفحه م رو برداشتم حس می کنم صفحه م خالی شده!
برش می گردونم تا همه صفحه دلم رو دوباره پر کنه!

دلم براش تنگ شده بود! خیلی...

 

 

نوشته شده توسط وقار در Mon 4 Dec 2006 ساعت 10:13 PM | لینک ثابت |
همسایه


هفته گذشته سالگرد عقد من و همسرم بود.
همسرم گل و کیک اوورد. کیک خوشمزه ای بود. یکدفعه تصمیم گرفتم برای همسایه م ببرم. چون همسایه خوبیه و خیلی بهم لطف کرده. نه اون هندیه!! نه نه اصلا!  همسایه چینی م. این خانم هر روز صبح پسرم رو همراه دخترش می رسونه مدرسه و من بعد از ظهر برشون می گدونم. خانم خوبیه. خلاصه دست پسرم براش یک قطعه کیک فرستادم. هم طبقه خودمونه. شنیدم از پسرم سوال کرد که تولده؟ و پسرم هم جواب داد اره. واون هم پرسید: تولده مامانته؟ پسرم هم گفت: اره. 
من از همون جا سرم رو اوردم بیرون و گفتم: نه. تولدم نیست.
گفت: نه حتما تولدته! پس چرا کیک گرفتین؟
- نه نه! باور کن تولدم نیست. من از کیک خوشم امد برای تو هم فرستادم.
(نمی خواستم دلیل کیک گرفتن رو بهش بگم. چون وقتی دخترش یک سال و نیم داشت همسرش از دنیا رفته بود و من نمی خواستم براش یک یاداوری باشه و غمگین بشه.)
خلاصه من هم نگفتم و اون هم تشکر کرد و در خونه هامون رو بستیم.
یک کم بعد در زدن. دیدم دخترشه. در رو باز کردم دیدم دستش یک کیسه نایلونه.
گفت: مامانم برای شما فرستاد.
مامانش از همون کناره درشون گفت: برای توه. 
گفتم: باور کن تولدم نیست. تولدم پاییز نیست.
گفت: عیب نداره خیلی وقته می خواستم بهت بدم که بچشی... خیلی خوشمزه ست.
من کیسه رو می شناختم. این کیسه مخصوص فروشگاه مشروبات الکلی بود.
مودبانه وبا لبخند در حالی که خودم پیشه خودم خجالت کشیده بودم گفتم: چی هست؟( و در همون حال کیسه رو باز کردم. می دونستم مشروبه و واقعا هم دو بطریه خوشکل و ظریفه مشروب بود! )
حالا چه جوری پسش بدم. هدیه بود اخه!!
گفت: مشروبه. من همیشه از این نوع می گیرم. دلم می خواد بچشیش. خوشمزه ست.
ـ ممنونت ولی ما نمی نوشیم.
ـ چرا؟؟ (با تعجب گفت و فکر می کرد دارم تعارف می کنم)
ـ ما مشروبات الکلی نمی نوشیم.
ـ اصلا؟ خوب بده همسرت!
ـ اون هم نمی نوشه!
ـ یعنی اصصصصلا!
ـ اره! اصلا استفاده نمی کنیم!
ـ چرا؟؟؟ ازمایشش کن. عالیه!
ـ ما اجازه نداریم مشروبات الکلی بنوشیم.
ـ اوه! اها! یعنی اصلا اجازه ندارین! خووووب... ( خیلی تعجب کرد... معلوم بود تا حالا اینجوریش رو ندیده بود )
با بردن یک برش از کیک این همسایه چینی م فهمید که مسلمونها نباید مشروبات الکلی بنوشن!
دیگه نمی شد با اون فاصله بین خونه هامون و محجب نبودنم در کنار در منزلم براش بیشتر توضیح بدم. اما حتما در این مورد یک روز حرف پیش می اد.
---------------------------------------------------------
خوب اون از مطلبم که خیلی دلم می خواست بنویسمش. که ارتباط با همسایه خیلی خوبه حتی اگه همسایه مسلمون نباشه.

ادامه مطلب رو فعلا حذف کردم. 
به پیوندهای روزانه م هم یک نگاهی بکنید.    

نوشته شده توسط وقار در Mon 27 Nov 2006 ساعت 11:6 AM | لینک ثابت |
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar