|
عکس
(برای این مطلبم چندتا عکس گذاشتم اما حالا یا در نمی یاد یا ناقص در میاد بنابراین عکس و مطلبش روحذف کردم به جز اون اخری که ناقص در میاد.که فکر می کنم این عکس رو دیدین.)
همیشه موقع عکس گرفتن با همسرم مشکل داشتم. ـ نمی شه اینقدر دور نشینی! بیا نزدیکتر... نا محرم نیستم ها! زنت م مگه نه! ـ دورم مگه! خوبه دیگه! یک کم ... خیلی کم ها! نزدیکتر می شه! زحمت کشید! وقتی با دوستاش عکس می گیره کنارشون می ایسته... دستش رو هم می ذاره رو شونشون و لبخندهای قشنگ قشنگ رو لبش می نشونه! ولی با من حرام می شه دیگه! اشکال پیدا می کنه!
یک موضوع دیگه غیر از عکس گرفتن هم می گم که یک جورهایی بهش ربط داره! وقتی ایران هستیم چون همسرم قبل از ما بر می گرده, می ریم فرودگاه برای خداحافظی. مادرش رو می بوسه خواهرش رو می بوسه برادرهاش رو هم می بوسه... به من که می رسه یک قدم میره عقب تر و ارووووم ( تو اون شلوغیه فرودگاه ) میگه مواظب خودت و بچه ها باش! البته قبلش تو خونه قایمکی با من خداحافظی کرده ها! ولی خداحافظی باید همون موقع رفتن باشه نه قبلش و نه بعدش! نمی دونم می ترسه همه ادما بفهمن که همسرش رو دوست داره بعد چشممون بزنن یا... دلیلش چیه اخه؟! اخه یه روبوسی ساده مگه چیه که اشکال پیدا کرده! اصلا مردم از کجا می دونن که این خانم خواهرشه یا مادرشه یا عمه شه یا خاله شه یا خواهر زاده شه یا مادر بزرگشه یا.... زنشه! پس چه فرقی می کنه به حالشون! اصلا هر نسبتی می خواد داشته باشه به کسی چه؟! ها ؟

نه اینجوری... نه اونجوری... !
و این عکس...
( متاسفانه عکس الان در نمی اد. اینجا رو ببینید. )
قشنگه نه؟ به نظر من خیییییییییییلی! ۱۶ سالشه! پسره رو می گم ها! ببینید گل هم گرفته دستش! اینها کین نشستن کنارش؟ خوب زن هاشن دیگه! عیب که نیست! چه اشکال داره! باهوشه دیگه! یکدفعه کار رو یکسره کرده! چرا بذاره بعد از چند سال! با هم باشن بهتره! با هم بزرگ می شن با هم بچه دار می شن! خوبه دیگه! بهتر از اینه که بعد از چند سال زندگی, خبره ازدواجه دوباره, زن اول رو بدبخت کنه! یک هو باهم بهتره! ها؟ اها...حالا خودشون فکرش رو می کنن که شب اول با کدوم باشه... بهر حال باید یاد بگیرن نوبتیه دیگه! اصلا به ما چه شاید هم...! دیگه بقیه ش رو ذهنه باهوشت بهت گفت!
نوشته شده توسط وقار در Mon 20 Nov 2006 ساعت 10:23 AM | لینک ثابت |
برنامه ریزی- قسمت دوم
این مطلب در ادامه مطلب قبلی ست. پس اول اون رو بخون بعد این رو.
باز صدای تلفن. دیدم همسایه هندیمه که توی ساختمون خودمونه. تصمیم گرفتم جواب ندم چون قبلا شده که گفتم کار دارم اما اهمیت نداده و به بهانه سریع رفتن اومده!! جواب ندادم. نمی دونم چند بار تلفن زنگ زد تا قطعش کرد شاید ۱۵ بار نمی دونم. داشتم جعفری پاک می کردم. وقتی زنگ تلفن قطع شد حس کردم می اد در می زنه. و اومد!!! وااااااااای چه لجباز! خوب وقتی جواب تلفن ندادم بفهم یعنی یا کار دارم یا خونه نیستم دیگه! حالا من داشتم جعفری رو می شستم و چون اشپزخونه م کاملا کناره دره حتما صدای اب رو می شنید. اب رو نبستم فقط کمش کردم ومنتظر شدم بره اما دست بر دار نبود محکم با کلیدش می زد رویه در! بابا اروم تر بزن حالا روی درمون اثار این در زدنت معلوم می شه! باز صبر کردم. اما فایده نداشت اون دست بردار نبود. خیلی دلش تنگ شده بود برام دیگه نمی تونست تحمل کنه تا یک وقته دیگه! اینقددددددددددر دوسم داره!! حالا نمی تونستم راحت برم از این چشم مخفیه چیه اسمش که روی در می ذارن... نگاه کنم ببینم اونه یا نه! روشناییه لامپه اشپزخونه از اونور این چشمه معلومه و اگه من برم نگاه کنم تاریک می شه و مشخص می شه که من بودم!! خدایا عجب گیری کردم امروز! صدای پسرش اومد و مطمئن شدم خودشه. این در زدن ۱۰ دقیقه ای طول کشید شاید بیشتر. رفتم حمام و از اونجا پسر بزرگم ( که ۶ سالشه) رو صدا کردم. با صدای بلند بعضی حرفام رو عمدا به انگلیسی گفتم: به هر کی هست بگو مامانم الان حمامه. ( دروغ هم نگفتم خوب واقعا حمام بودم دیگه ) اون هم بهش گفت. اما اون باز هم محکمتر در زد. یکدفعه شنیدم در باز شد !! از همون جا داد زدم: چرا باز کردی؟ ـ این راج همسایمونه! ـ خوب... بهش بگو من حمامم بعدا بهش زنگ می زنم. بهش گفت... ـ مامان اون اومد تو. چیکار می تونستم بکنم. تسلیم شدم دیگه! فقط دعا کردم نیاد دره حمام رو باز کنه ببینه ایینه دستشویی بخار نگرفته! لباسهام رو در اوردم و موهام رو فقط با اب شستم. صورتم رو هم به دستوره کارگردانه خوبه مغزم با صابون شستم تا همسایه م اثار مداده چشمم رو بعد از حمام توی چشمام پیدا نکنه. بعد با حوله دستشویی ابه موهام رو کمی خشک کردم و حوله رو دورم پیچیدم و بدو بدو رفتم تو اتاق خواب. تند تند لباسهام رو پوشیدم و اومدم بیرون و سعی کردم اثار عصبانیتم در صورتم مشخص نشه. اول رفتم اشپزخونه و شیر اب رو بستم بعد اومدم تو هال. با خیال راحت نشسته بود روی زمین و بچه ها هم دورش. پسرم هم داشت کارتون می دید. گفت: زنگت زدم دیدم جواب ندادی گفتم حتما کار داری و اومدم که کتابت رو بدم. هر چی در زدم نیومدی در رو باز کنی. صدای گریه دخترت نگرانم کرد ( یکدفعه می رفتی به پلیس زنگ می زدی) ـ اره دیگه بهر حال همیشه گریه می کنه. من هم بیشتره وقتها با همین وضع می رم حمام. اما پسرم نباید در رو باز می کرد... می فهمی که! شاید تو نبودی... اون باید این رو بفهمه. من بهش گفتم که بگه من حمامم. ـ اره گفت اما من نگران شدم می خواستم دخترت رو ساکت کنم. من خطاب به پسرم: می دونی که کاره اشتباهی کردی... تلویزیون رو خاموش کن برو تو اتاقت. پسرم با بغض: اخه خیلی در زد. من بهش گفتم که تو بعدا بهش زنگ می زنی... ولی اون داخل شد. ـ خاموش کن برو تو اتاق در رو هم ببند. ( این مکالمه رو همسایه نمی فهمید بنابراین براش توضیح دادم که چی به پسرم گفتم ) پسرم اول نرفت. صحبتهای من و راج مسیره دیگه ای پیدا کرده بود که پسرم تلویزیون رو خاموش کرد و رفت تو اتاقش. من یککم ارومتر شدم. بعد از چهل وپنج دقیقه حرف زدن تلفن زنگ زد همسرم بود: من دارم می ام. خواستم بچه ها رو بفرستی پایین یککم بازی کنن... ـ نه... فکر می کنم لازم نباشه... گفتم که تو اتاقش باشه... ـ چرا؟ ـ دره خونه رو بدون اجازه من برای همسایه باز کرده. الان هم اون اینجاست. ـ جدی؟ ـ حالا بیا برات تعریف می کنم. ـ پس نیان پایین؟( هنوز نمی دونه چه خبر شده! ) ـ نه. اینطور بهتره. که حس کنه کارش اشتباه بوده. همسایه م فهمید که همسرم داره میاد و کلی با طول و تفصیله راضی کردن پسرش برای ترک کردن خونه مون... بالاخره رفت! حالا من موندم و قصه تعریف کردن برای همسرم و همه کارهای مونده م. از برنامه ای که اونروز برای خودم درست کرده بودم من فقط تونسته بودم ورزش کنم! بقیه ش با اماده کردنه پسرم برای مدرسه و چند بار پنبه ریز عوض کردن و صبحانه دادنه پسره دو ساله م و دخترم ... سپری شد تا اینکه تلفن زنگ زد! وقتی با مردم برخوردت خیلی خوب باشه همیشه بهشون احترام بذاری خوب به درده دلهاشون گوش کنی... به قول اینجایی ها نایس باشی... همین جوری باهات برخورد می کنن. همیشه هم جواب رد دادن کمک نمی کنه! بیشتره مردم برخورده محکم تری احتیاج دارن. مثلا در رو براش باز می کردم اما فقط سرم رو می اوردم بیرون و می گفتم: چیزی می خوای؟! دفعه دیگه اینکار رو می کنم. این جور رفتار دوست هام و همسایه م کاملا با روش من در برخورده با اونها فرق می کنی. خیلی ملاحظه می کنم. این رو خوب می دونن. برای همین زیادی با من راحتن. این طرزه برخوردم رو اصلا نمی خوام عوض کنم. اصلا دیدنشون و رفتن به منزلشون تا این حد مهم نیست که بخوام شخصیتم رو به خاطرش کوچیک کنم. اما در عشق فرق می کنه همه چیز رو می تونی بذاری کنار... فقط به خاطره اون!
نوشته شده توسط وقار در Sun 12 Nov 2006 ساعت 0:24 AM | لینک ثابت |
برنامه ریزی- قسمت اول
ظهر زنگ زد: چه کار می کنی؟ - چرا؟ ( بدم می اد ازاین سوال! انگار بیکارم!) - الان می خوام بیام پیشت. ـ اها. ـ کاری که نداری؟ ـ راستش اصلا کاری نکردم تا حالا! ( منظور کارهای خونه ست ) ـ خوب من هم نمی خوام کاری بکنی! ( انگار کارهام برای اونه! ) ـ خوب بیا! ( مگه می شه بهت گفت نیا! بهر حال می ای! برای خودت برنامه ریزی کردی دیگه! برنامه های من رو ولش! به تو ربطی ندارن که! ) بدو بدو ریخت و پاش بچه ها رو جمع کن... دستشویی رو بشور... یک طالبی مونده اما خوشمزه و شیرین رو اماده کن که حداقل هیچی نداری اینو بذاری جلوش... اسپری ضد عفونی کننده و خوشبو کننده بپاش روی مبلها... وضو بگیر و یککم به صورتت برس و لباسهات رو تند عوض کن و تندی هم نماز ظهر و عصرت رو بخون و توی این میون یک عالمه فکر کن که هنوز اون همه ظرف رو نشستی و نمی دونی چی برای شام خانواده ت ( همسر و بچه هات ) اماده کنی و اگه این خانم ناهار نخورده باشه چی بذاری براش!! دختره هشت ماهه م هم از اونور همش گریه می کنه و هر کاری می کنم شیر بخوره که ساکت بشه... نمی شه و پسرم هم هر چی اسباب بازی جمع کرده بودم برده بودم تو اتاقه بچه ها تیکه تیکه اونهارو بر می گردونه تو سالن و اعصابم هی می خواد خط خطی بشه اما به خودم می گم: عیب نداره بعد که میاد احساسم عوض می شه ... احساس خوبی خواهم داشت! در حین کشیدن نهار که از شام دیشب مونده بود و کم هم بود... مهمانم میاد. میگم: ناهار خوردی؟ میگه: تو چیکار داری؟ ( یعنی نخورده!! ) و اضافه می کنه: نمی دونی دیشب چی کار کردم! ( واااااااای باید همه این حرفهای بیخود رو تحمل کنم! ) ــ یعنی دیشب هیچی نخوردی؟ داری رژیم می گیری؟ ـ قیامت کردم! اینقدر غذا خوردم... راه می رفتم و می خوردم... نمی دونم چه م شده بود!
برای اون هم یک ظرف غذا کشیدم. از خورش خودم ور داشتم گذاشتم براش چون واقعا کم بود! ولی بی خیال شدم. کسی که سر زده میاد باید توقع این رو هم داشته باشه دیگه! شرمنده شد و گفت: نه من نمی خوام اصلا تازه صبحانه خوردم. به شوخی گفتم: کمه ببخش ولی برات کافیه! ( اخه چاقه ) غذا خوردیم و به بچه ها هم دادیم و در همون حال هم صحبت کردیم. بعد خواست ایمیل هاش رو ببینه. تا اون سر مسنجرش بود من هم ظرفهام رو شستم. پسرش با اینکه همسن پسرمه اما خیلی شیطون تره و در این مدت مرتب پسرم رو یا هل می داد یا سیلی می زد و اون بدبخت هم یا صبوری می کرد ( مثل مامانه بیچاره ش! ) یا وقتی خیلی دردش می اومد بغض می کرد و چشمای قشنگش پر از اشک می شد. دخترم هم بیدار شد چون باید سهم کتکش رو از این یوسفه می گرفت!! سه شد اماده شد برای رفتن باید دخترش رو از مدرسه بر می گردوند من هم پسرم رو. لشگرم رو اماده کردم... یک عالمه لباس و کاپشن... هوا سرده دیگه! اون با ماشینش رفت و من با کالسکه بچه! برگشتم خونه. باید شام اماده می کردم و برای دخترم سوپ درست کنم. باز صدای تلفن!! نگاه کردم دیدم همسایه هندیمه.
داستان ادامه داره... چه برنامه ریزیی کرده بودم... چی شد!!
نوشته شده توسط وقار در Fri 10 Nov 2006 ساعت 10:56 AM | لینک ثابت |
کافه ترانزیت

چند شب پیش فیلم کافه ترانزیت رو دیدم. به نظرم فیلمش عالیه. فیلم پایان قشنگی داره. دقیقا همونطور که من دلم می خواست باشه... درست بر عکس تسلیم همیشگی زنها در این جور مواقع, مقاومت ریحان تا اخرین لحظه فیلم در برابر سنت ازدواج زن بیوه با برادر همسرش بدون در نظر گرفتن حق انتخاب و منطق درستی, همت او در کار کردن و امیدواریش به زندگی اینده. یک قسمت از فیلم که خیلی متاثرم کرد اونجا بود که دختر ریحان در نبود مادرش سیگار می کشه و عکس العمل ریحان هنگام فهمیدن موضوع...
به بهانه این فیلم می خوام نظر شخصی م رو در عین خطرناک ولی واقعیت بودنش در مورد زندگی مشترک, بیان کنم: -به نظر من زن همیشه و در هر موقعیت و سنی می تواند برای مردهای اطرافش جذاب باشه. درست برعکس برداشت غلط مجتمع ما.

زنها درابتدای زندگی مشترک سه جورن: یا به خودشون ایمان و اعتماد کافی دارن, یا زیادی از خودشون مطمئنن, یا اصلا هیچ اعتمادی به خود ندارن. در دسته اول و سوم هنگام به وجود امدن مشکل با همسرشون, از انجا که همسر و زندگی شون رو دوست دارن, فکر می کنند در مدت ناراحتی ممکنه اقای مرد به دخترها و زنهای اطرافش بیشتر توجه کنه... سعی در حل سریع مشکل می کنند, حتی اگه خودشون اصلا مقصر نباشن. اما این حالت در دسته اول فقط اول زندگی صورت می گیره و بعد از مدت کوتاهی از بین میره و فقط وقتی سعی در حل مشکل خواهند کرد که تقصیر از خودشون باشه.
در دسته سوم تا اخر زندگی ادامه پیدا می کنه .
در دسته دوم هیچ وقت این حالت وجود نداره و به اصطلاح مرد ها باید همیشه منت کشی کنند . البته این حالات در صورتیه که زندگی مشترک تداوم داشته باشه. یک مسئله که متاسفانه مردهای ما از زنهاشون برداشت کردن, اینه که زن ها مخصوصا با داشتن بچه دیگه هیچ وقت از طرف مردی مورد توجه قرار نخواهند گرفت, که کاملا غلطه و برعکس این قضیه رو برای خودشون محق می دونن. این جدای مسئله التزام زن به عنوان یک همسر و مادر هست که درقبال تقدیس بنیان خانواده داره. چون وقتی مشکلات ادامه پیدا می کنه و هیچ حلی صورت نمی گیره, کم کم این مسائل می تونه به وجود بیاد. این برداشت مردها باعث می شه که همیشه سعی در نشان دادن به اصطلاح غرور مردانگی شون در این مرحله از زندگی کنند و حس کنند که با کوتاه امدن و ناز کشیدن وعذر خواستن هنگام مشکل از این غرور کاذبشون کم می شه!! و خطر رو در زندگی شون حس نمی کنن و به لجبازیشون راحت ادامه می دن. این واقعا اشتباهه.
- مردها در بد بودن و بد شدن خیلی از زنها بدترن! ببخشید اقای مرد همه رو نگفتم ها! توی این فیلم یک دختر جوان روسی وجود داره که با نداشتن پول برای رسیدن به خواسته ش که اخرش هم نرسید مورد تجاوز مرد قرار میگیره! چرا مردها اینطورن؟ این حالت در زنها نیست. می شه گفت تجاوز بدترین شکنجه برای زنها ست.
این برداشت من از زندگیه مشترکم و زندگی زوج های مجتمع منه. مطمئنم که بعضی ها با خواندن این مطلب مخصوصا مردها از برداشت های من انتقاد کنند ولی اینها واقعیته. خوب حالا که خوندی نظرت رو راحت بنویس .
نوشته شده توسط وقار در Mon 6 Nov 2006 ساعت 10:35 AM | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
اینجا یک زن خودش را برای خودش در قالب جملات به نمایش می ذاره . شاید که اینطور بتونه خودش رو بهتر بشناسه... توی صفحه م صریح حرفها و افکارم رو خواهم اورد. ممکنه توی بازدید کننده از راحت بودنم در بعضی موارد تعجب کنی و یا بدت بیاد... ازت می خوام اگه انتقادی داری از مطالبم برام راحت بنویسی. نمی خوام مدام با من مدارا کنی و فقط از حرفهایی که مورده تاییدت هست برام بنویسی... برام از افکاره خودت در خصوص موضوعم بنویس اگه نمی خوای اینجا تو قسمت نظرات از من انتقاد کنی... ایمیل بزن. نمی خوام با اظهار رضایت و دلخوشیت از موضوعم مغرور بشم. دیگه رد و قبوله انتقاد و نظر با تو و منه! قبول؟
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
ذخيره كردن صفحه
نوشته های پیشین
پيوندهای روزانه
قایقی از اب عشق بدون شرط اولویتهای زندگی سوالهای اساسی قبل از ازدواج راست یا چپ نامه ای برای پدر زیبایی در تبلیغات پسر خوب سایه ها نقاشی تفاوت در راه رفتن عشق دشت بی حاصل
آرشيو پیوندها
پيوندها
|