تبليغاتX
الهی لا تودبنی بعقوبتک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دنیا


برای چهارمین بار بهش زنگ زدم. هم به موبایلش هم به خونه ش... جواب نداد.
می دونم دلش حسابی گرفته... از این دنیا... از پسر هفده ساله ش... از همسرش که چندین بار جدی می خواست ازش جدا بشه اما اون از عشقه عمیقش براش گفته و اینکه رفتار های نادرستش رو اصلاح می کنه و بهتر خواهد شد و دوست من هم به خاطر وجود بچه ها سعی کرده برای چندمین بار بهش فرصت بده...دلش گرفته از خودش...

خیلی باهم صمیمی هستیم. خیلی...
امسال هشت سال می شه که باهم دوستیم. در مورد هر موضوعی می تونیم با هم حرف بزنیم... از افکارمون از ارزوهامون از امیدهامون از مشکلات خانوادگیمون از گناهانمون.

چهارده سالش بود که ازدواج کرد. اون هم اینجا. هنوز کاملا بالغ نشده بود. پانزده سال داشت که پسرش علی دنیا اومد.

علی الان پسر نوجوانی ست با ظاهر زیبا و جذاب که دخترها رو حسابی مجذوبش می کنه. سبزه...  چشم های درشت... ابروهای پر پشت و خوش حالت... قد بلند... چهارشونه.... نمی شه بهش گفت پسره بدیه. نماز می خونه ... خیلی افتخار می کنه که مسلمونه ... اما افکارش حسابی به هم ریخته ست.

مادرش مطمئنه که با دختری رابطه داره ...به خاطر اینکه دوستم نمی تونه این مسئله ازدواج موقت رو هضم کنه با همسرش تصمیم گرفتن که اصلا در این قضیه دخالتی نکنه چون حسابی اون رو به هم می ریزه. اینکه چرا اجتماع مسلمان مااین حق رو به یک پسر می ده این کار رو بکنه اون هم با دختر غیر مسلمون و با تجربه... امابرای یک دختر  نه! باید این احساس رو در خودش مخفی کنه تا یک موقعیت ازدواج دائم براش پیش بیاد... و اینکه وقتی این پسر بعدها می خواد زن بگیره میره دختری رو انتخاب می کنه که از این لحاظ هیچ تجربه ای نداشته باشه... خوب باشه ... محجب باشه... مظلوم باشه ... اینکه یک روز نچندان دور یکی مثل همین پسرش برای دختره خوبش خواستگار میاد... مثل وقتی که همسرش برای خودش اومد!

 چه دنیاییه... وقتی منه زن از این زاویه به زندگی نگاه میکنم و یا در واقع وقتی این قسمت از زندگی برای منه زن مکشوف میشه ... حس می کنم چقدر دنیا دنی و بی خوده...  چقدر کثیفه... انگارهیچ حسی از عشق نمی تونی توش پیدا کنی!

 اینده بچه هامون چطوره؟   

نوشته شده توسط وقار در Thu 19 Oct 2006 ساعت 10:22 PM | لینک ثابت |
حرفای پسرم


                                نماز روزه تون قبول و همه دعاهاتون مستجاب


شب بیست و یکم ماه رمضان همسرم به پسر شش سالمون گفت که تلویزیون رو خاموش کنه چون شب شهادت امام علی (ع) هست... و اون باید یککم بخوابه تا بعد بریم مسجد. سوالات شروع شد: کی میریم مسجد؟ حسین (دوستش) هم میاد؟ چرا باید بخوابم؟ ... و امام علی چطور شهید شد؟ همسرم هم براش تعریف کرد... بعد پرسید خوب وقتی اون مرد بد اومد پشت سر امام که با شمشیر بزنتش چرا خدا یواش در گوش امام علی نگفت یکی پشت سرته میخواد با شمشیر بکشدت؟
سوالش واقعا سخت بود. همسرم یکم ساکت موند ... بعد جواب داد: همه ادمها یک روزی باید بمیرن امام هم اینو می دونست. پسرم قانع شد.

ولی واقعا بعضی وقتا حرفهایی می زنه که نمی تونی جوابش رو بدی و یا حرفاش بی جوابه چون درسته. یک بار همسرم داشت اسم (الله) رو از روزنامه ای که میخواست بندازتش خط خطی می کرد که مشخص نباشه... پسرم دلیلش رو پرسید. همسرم هم در جوابش توضیح داد که درست نیست اسم خدا بره توی سطل زباله. پسرم گفت: ولی اسم خدا رو روش خط خطی کنند هم بده چه جوریه ... حرام نیست؟
راست می گفت دیگه. حالا نمی دونم این قضیه حرام بودنش از کجا اومده چون واقعا کار سختیه. من که  وقتی می خوام روزنامه رو بندازم سطل زباله سعی میکنم اصلا نگاه دقیقی بهش نندازم چون واقعا برام سخته بشینم خط خطی کنم.

بعضی وقتا هم حرفهاش با مزه ست. یک بار می خواستیم بریم بیرون... همسرم گفت بذار اذان بگه نماز بخونیم بعد بریم. پسرم که برای رفتن عجله داشت گفت: حالا بذار بریم بعد که برگشتیم می خونیم. 
- خوبه که نماز رو وقتی اذان می گه همون وقت بخونیم. الان هم وقته نمازه صبر کن یککم دیگه از کامپیوتر اذان پخش می شه. 
- خوب عیب نداره وقتی برگشتیم مامان بلده دوباره اذان رو می ذاره بعد نماز بخونیم باز هم میشه همون وقت دیگه!!
(من برنامه ابوثمامه رو در رایانه گذاشتم که وقت نماز اذان خودبخود پخش می شه اما بعضی وقتا که رایانه خاموشه و وقت اذان میگذره من خودم دوباره اجراش می کنم)

چه پسر باهوشی دارم! به مامانش رفته دیگه! میگن ژن هوش از مادر به فرزند میرسه. حالا میگی: چه از خودش تعریف هم میکنه! ولی حقیقته دیگه... امروز داشتم سوره یوسف رو میخوندم ( اره میدونم خیلی عقبم) بعد از اینکه حضرت یوسف از زندان اومد بیرون به عزیز گفت:اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم (مرا به خزانه داری کشور منصوب کن که من حافظ و دانا هستم. یعنی هیچ بد نیست انسان وقتی یک موهبت یا هنر یا علمی داره به جاش مطرحش کنه. اینجا هم این حالت در بین مردم جا افتاده ست. اوایل که اومدم اینجا می رفتم مدرسه زبان. یکروز موضوع همین استعدادها بود. بعد معلم از یکی یکی سوال کرد که چه استعدادی داری من موندم... بگم خوب فکر می کنم؟ حالا چه جوری بگمش؟
بعد یکی از شاگردها وقتی سکوتم رو دید به جای من گفت: good thinking. گفتم اره. حالا توی کشور ما اگه یکی این حرف رو بزنه میگن داره از خودش تعریف می کنه!
 

الان که داشتم می نوشتم پسر دوسالم خیلی مریضه اومد توی بغلم همونجور که سرش روی پاهام بود خوابش برد. سرش داغه. سرما شروع شد و سرماخوردگیهای جور واجور هم سراغمون اومد. دعا کنید زود خوب بشه.

نوشته شده توسط وقار در Mon 16 Oct 2006 ساعت 6:29 PM | لینک ثابت |
افطار



دو روز پیش به مناسبت ولادت امام حسن مجتبی در یک مسجدی جشن گرفته بودن و افطار هم داشتن.
ما هم رفتیم. خانمها درزیرزمین بودند و اقایون بالا. البته این رو هم بگم که به خاطر همسرم من اینجا بیشتر با اجتماعات عربی سر و کار دارم  تا ایرانی. بنابراین شاید با نحوه زندگی ایرانی ها کمی تا مقداری فرق وجود داشته باشه. اما کلا من این حالتهایی که دارم می نویسم رو در بیشتر اجتماعات اسلامی مشاهده کردم چه در ایران چه در اینجا.

خلاصه با خرمای تقدیم شده افطار کردیم و نماز خوندیم بعد شام اوردن. نمی گم همیشه اما بیشتر وقتها در شیوه تقدیمی غذا بین خانم ها و اقایون خیلی فرق وجود داره. چون غذا رو خود اقایون تقسیم و توزیع می کنن همیشه اول از مردها شروع می کنن. کسی نمی اد فکر کنه خانمها به خاطر وضعیت جسمی که دارن ( باردار یا شیر ده بودن ) در اولویت قرار دارن. حالا این به کنار که بیشتر وقتها غذا دیر می رسه ... کم می رسه و یا ناقص هم هست. 
اون روز نه از سالادخبری شد نه از نوشیدنی. تازه اگه بچه ات هم همراهت بود باید در یک بشقاب با هم شریک می شدید. اما در قسمت مردونه از همه اینها و اضافه بر اینها هم وجود داشت. 
چرا؟؟
این حالات نه فقط وقتی که تقسیم کننده ها مرد هستند وجود داره ... بلکه خود خانم ها هم توی خونه همین حالت رو اجرا می کنن. بهترین وسایل غذا خوری ( بشقاب و قاشق و... ) بهترین قسمت غذاها رو هم اول می دن به اقایون بعد خانم ها. تازه مردها بیشتر وقتها در بهترین قسمت خانه جا میگیرن و خانمها توی اتاق کوچیک خواب یا اتاق بچه ها!!
چرا؟؟
اینهمه فرق و توجه زیاد برای چیه؟ چرا بیشتر مردها نسبت به زنها این حالت رو نه فقط ندارن بلکه برعکس خودشون رو زیاد تحویل می گیرن؟
واقعا جوانمردی و غیرت مردها یعنی چی؟ یعنی فقط همینه که یکی چپ چپ نگاه همسر یا خواهرش بکنه و یا کمی از موهای خانمش غیر عمدی بیاد بیرون دعوا راه بندازه؟؟
نمی دونم جوابش چیه... اما از دیدن و تحمل این همه فرق خیلی ناراحتم خیلی...
انگار واقعا ادم نیستم.
حالا این در حالی ست که در این دنیای غرب که به قول شرقی ها و مخصوصا ما مسلمونها به زن فقط از نظر جنسی نگاه می کنن بیا ببین چه احترامی براش قائلن نه فقط زن رو هم پایه  مرد در انسانیت می دونن بلکه بیشتر و مقدم تر از مرد براش احترام گذاشتند این یعنی همون حدیثی که از معصومین به ما رسیده و می گه اگه از سفر اومدی و سوغات اوردی اول بده به فرزند دخترت بعد به پسر...
نمی دونم واقعا نمی دونم چرا ما مسلمونها اینطور برعکس اسلام عمل می کنیم و اینهمه هم به خودمون افتخار الکی می کنیم.

می دونم توی خواننده صفحه من حتما این توجه رو کردی که بیشتر مطالب من به همین تفاوتها و مشکلات اشاره می کنه. اره دیگه بهرحال یک زن هستم اون هم این نوعی که خیلی به این مسائل توجه می کنم و خیلی از این فرق گذاشتن ها ناراحت می شم. من خودم اگه مهمون داشته باشم وقتی میخوام میوه یا شیرینی تقدیم کنم هیچ نمیام اول از بزرگتر شروع کنم ... از همون اول شروع می کنم به بچه ها بعد به نوبت.

در ضمن ممنون که مطلب تلخ  قبلیم رو با بزرگواری وقت گذاشتید و خوندید و تحملم کردید.
ایندفعه قسمت نظرات باز هست. نظرت رو حتما بنویس. خوشحال میشم بخونم. 

نوشته شده توسط وقار در Mon 9 Oct 2006 ساعت 9:34 PM | لینک ثابت |
دختر خوشکلم

 روز اول ماه رمضان رفتیم یک سلمونی و گوش دختر خوشکلم رو سوراخ کردیم. فقط یککم گریه کرد. خدااا چقدر بیشتر ناز شد. میمیرم براش

اقایی که گوشش رو سوراخ کرد ایتالیایی و تقریبا ۶۰ ساله بود. قبلش به دختر شش ماهم گفت: ببخش ... حالا از من بدت می اد... و دخترم بهش لبخند تحویل داد نمی خواست پول بگیره به همسرم می گفت: مشتری ما هستی لازم نیست. اخرش هم با اصرار زیاده ما پنج دولار گرفت. در اصل ۱۵ تا ۲۵ دولار می گیرن. 

ولی واقعا خوشکل تر شد. بهش گفتم : حالا دیگه بابات نمی تونه تو رو پسر خطاب کنه. چون گوشواره داری.
اخه همسرم همیشه با خنده می گه قیافه دخترمون پسرونه ست و من ته دلم ناراحت می شم.  و می گم نه خیلی هم خوشکله.
استادم که یکی از شاگردهای  شهیدبنت الهدی خواهر شهید محمد باقر الصدر بود برامون تعریف کرده بود که این زینت های مثل گوشواره و انگشتر و بازو بند و... در اصل وسایلی برای محدود کردنه زن در قدیم بوده. چون زن رو منشا شر و فساد می دونستند در خانه ها با همین گردن بند و پا بند و... با زنجیر به اندازه ای که بتونه در همون محدوده خانه کارهای خواسته شده رو اداره کنه به یک ستونی بسته می شده وحق فراتر رفتن از این محدوده رو نداشته.
و برای همین منشا تاریخی شهید صدر هیچ وقت گوش دخترهاش رو وقتی کوچیک بودن نمی ذاشت سوراخ کنن. می ذاشت وقتی خودشون بزرگ شدن با اراده خودشون اگه خواستن اینکارو بکنن.

من هم می خواستم اینکارو بکنم اما اخرش تسلیم خواهش دلم شدم چون واقعا خیلی خوشکل می شه.
حالا خوبه شش ماه تونستم صبر کنم. بعد از به دنیا امدنش از دکترم در مورد بهترین وقته سوراخ کردن گوش سوال کردم با کمال حیرت دیدم این دکتر مسیحیم هم همون نظر رو داره... اون گفت : من برای این کار هیچ ترغیبی نمی کنم چون کار واجبی نیست فقط قشنگه. اگه می خوای به توصیه من گوش بدی تا ۱۸ سالش که شد منتظر شو اگه خودش خواست میره گوشش رو سوراخ می کنه
فقط اینو می گم که اگه خواستی الان اینکارو بکنی یک وقتی باشه که با دستاش باهاش بازی نکنه یعنی قبل از یک سالگی باشه چون ممکنه اذیتش کنه و گوشوارش رو بکشه و پاره کنه...
همین.

خداییش ما زنها حتی برای زینت و اریش بیشتر بازهم باید درد بکشیم مثل همین گوش سوراخ کردن و اصلاح کردن. می گم باز هم چون طبیعی ما همیشه در حال درد کشیدنیم پریود... ازدواج... زایمان...


یاده یک قضیه در این مورد افتادم:
اینجا یک گروه از مسیحیت که به شاهدان یاهوه معروفن ...خیلی برای تبلیغه این دین فعالن. می ان دره خونه ها... توی خیابونها... با کتابچه هایی با ترجمه زبانهای گوناگون ... خلاصه خیلی زحمت می کشن که مردم رو هدایت کنن. اینها یک عقایده  واقعا عجیب غریبی دارن. چند جلسه امدن منزل ما و حسابی در اون موارد حساس دین اسلام و این نوع دینه مسیحیت باهم بحث می کردیم. من هم کشته و مرده اینجور بحثهام حسابی عقلم کار می کرد.
یکی از اعتقاداتشون اینه که: حوا مسئول سقوط انسان به این بدبختی ها و مشکلاته الانی بشره و از روزی که فرمان خدا رو نادیده گرفت و از اون درخت سیب خورد خداوند براش یکسری عذاب فرستاد که نسل به نسل برای زنها به ارث رسید مثل پریود و درد زایمان و...
بهشون می گم: حالا بگذریم از این موضوع که ادم و حوا باهم از اون درخت سیب خوردن و با هم از فرمان خدا سرپیچی کردن... شما که اینهمه از عدل الهی حرف می زنید اخه به من چه که حوا سیب خورد؟ چرا من هم باید به قول شما از این عذابهای الهی بهره مند باشم. جوابی نمی دن فقط می گن این چیزیه که توی کتاب مقدس اومده و هر چی که توش نوشته شده کاملا درست و بدون خطاست. 

حالا یکبار دیگه در مورد عقایدشون اینجا می نویسم. خیلی دور از عقاید ما مسلونهاست. اصلا وقتی کتابشون رو می خونی نمی تونی مقدس و الهی بودن کتابشون رو حس کنی.

نوشته شده توسط وقار در Tue 26 Sep 2006 ساعت 11:32 AM | لینک ثابت |
ماه خدا


فردا یکشنبه اولین روز ماه مبارک رمضانه
فکر می کنم ایران هم همینطور باشه. امیدوارم عید فطر هم یک روز باشه.

ارزو می کنم برای همه مسلمونها این ماه پر از برکت و موفقیت در ترک گناه باشه. و دعا می کنم مخصوصا مردم درد کشیده عراق  در این ماه وضعیت بهتری داشته باشن. نمی دونم چطور زندگی می کنند؟ واقعا تحمل این اوضاع خیلی سخته. من تابستان سال قبل برای ۱۶ روز با همسر و بچه هام اونجا بودیم. خیلی سخت بود. گرمای هوا و گردوغبار هوا هم روی همه مشکلات  بی ابی و بی برقی ناامنی و ...
 واقعا زندگی در اونجا سخته. خیلی هاشون امسال تابستون رو ایران بودن. اینقدر درد کشیده و مظلومن که ایران براشون بهشته. و واقعا در مقایسه با شرایطی که در اونجا دارن همینطور هم هست. اصلا از مرز ایران و عراق تفاوت مشخص می شه. سفر سختی داشتیم الان که فکرش رو می کنم خدا رو شکر می کنم که زیارت امام حسن عسکری و امام علی نقی رو نصیبمون کرد. رفتن به شهرهای کربلا و نجف خیلی راحتتر از شهر سامرا بود. اصلا وقتی وارد شهر می شی خیلی خوب می تونی نگاههای سنگین رو حس کنی.  خدا عاقبت همه مسلمونهای شیعه و مظلوم رو به خیر کنه.

خدایا می دونی که چطوری ام... می دونی که چه دردهایی دارم تو دلم ... می دونی که چه ارزوهایی دارم  برای خودم و برای بچه هام ... می دونی که چه اندازه گناه کردم ... می دونی که چقدر سعی کردم که بیگناه باشم... می دونی که چقدر غریبم و می دونی که چقدر دوستت دارم .

 تمنا می کنم که واقعا تو رو... فقط تو رو برای مرهم دردهام انتخاب کنم... فقط تو رو پاسخ همه سوالات بی جوابم  بدونم ... کمکم کن در این ماه بهتر باشم... بزرگتر باشم... بنده خوبی بشم. 
کمکم کن مثل هر سال بتونم با وجود همه مشکلات دوباره ختم قران کنم تا سال پر برکتی داشته باشم.

نوشته شده توسط وقار در Sat 23 Sep 2006 ساعت 3:30 PM | لینک ثابت |
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar