تبليغاتX
الهی لا تودبنی بعقوبتک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اخرین پست



این پست رو  برای توضیح مطالب قبل و جواب به بعضی کامنتها می نویسم. اون پستها رو هم به خاطر خوندن مطالب اخیر چند وبلاگ همسایه نوشته بودم.

درسته من عصبانی و ناراحتم. اصلا" همیشه ناراحتم از امر و نهی ها و تعیین تکلیفها و ظلمهای بی حساب مردان به زنان!
من با حجاب مشکلی ندارم. اما فکر نمی کنم هر چیزی که باعث جلب توجه باشه دیگه حجاب نیست! با این حساب با وقار بودن یک زن هم که بیشترین توجه رو نصیبش می کنه هم غلطه! حتما" خوب متوجه شدید که رفتار موقر یک زن با چهره خیلی معمولی چقدر بیشتر از رفتار عادی یک زن زیبا توجه برانگیزه!
اون تیکه های شلوار با دامن و گشاد پوشیدن در برابر محارم مطمئن باشید واقعیته و هنوز وجود داره و نه فقط اون حتی دستور روسری سر کردن در مقابل برادر هم داده می شه! ولی مطمئن باشید نه به من! نه همسر و خانواده من تا این حد خشک و بی منطقن نه من زنی هستم که به این زورگویی ها گوش بدم. اما چون من این مشکل رو ندارم دلیل نمی شه از گفتنش اجتناب کنم. با همسرم که اشنا شدم بهش گفتم من زنی نیستم که بگم اطاعت از مرد بعد از اطاعت از خدا! حرف حق رو قبول می کنم.

حجاب برای من به منزله نیش زنبور برای دفاع از خودم نیست. واقعیت دنیا این رو ثابت کرده که مردان بد کارشون رو می کنند چه زن با حجاب باشه چه نباشه! با حجاب بودن من برام افتخاره چون از دستور خدا اطاعت کردم. چرا خوردن گوشت خوک حرامه؟ الان خیلی دلیل میارن براش اما وقتی نگاه می کنیم می بینیم این همه ادم می خورن ولی مشکل خاصی هم براشون پیش نمی اد! اگر هم پیش میاد برای اونهایی هم که از گوشت گاو مصرف می کنند هم پیش میاد! پس اول از همه تسلیم در برابر دستور خداست که مهمه. امیدوارم بیدارتر باشیم و هر حرفی رو که به خاطر تکرار شدنش بی چون و چرا قبول شده٬ ما هم قبول نکنیم.  

این اخرین پستم در این منزله . یکسال بزرگتر شدم و امیدوارم فردا که وارد سن جدیدی می شم در خوبیها بیشتر پیشرفت کنم و مسائل رو بهتر تجزیه و تحلیل کنم. از مخاطبهام ممنونم که در این مدت حرفهام رو خوندن و در موردش فکر کردن و نظر نوشتن. موفق باشید. 
  

 

نوشته شده توسط وقار در Wed 18 Apr 2007 ساعت 9:43 AM | لینک ثابت |
فدک


پرسیدم: فدک هم تو این مدرسه ست؟
گفت: اره بود. البته توی ساختمون قدیمه این مدرسه تو قسمت مراقبتهای ویژه که تو اتاقش همیشه پرستار بود. هر وقت برای دیدن پسرم می اومدم اسمش همیشه روی تابلو بود. مادرش هم اون وقتها بهم گفت که تو این مدرسه اوردنش. اما بعد از اینکه پدر و مادرش از اینجا سفر کردند و شنیدم بعدش از هم جدا شدن٬ دیگه اسمش رو هم ندیدم! خیلی از بچه های معلول اینجوری اونجا از دنیا رفتن شاید اون هم رفت!


دلم می خواست داد بزنم و گریه کنم... یک دختر کوچیک و معلول بدون وجود مادر و پدرش رفت؟ رفت که راحت بشه و اونها هم راحت بشن!

رفته بودیم دسته جمعی یه پارکی. اولین بارم بود که برای رفتن به پارک با جمع اینجا همراه می شدم. از همسرم خواسته بودم سوال کنه دریاچه و ساحل هم داره! اما اون سوال نکرد و من در راه رفتن همش قُر می زدم! بعد از ناهار خانمها خواستن برن ساحل من نرفتم. برم چیکار؟ زن و مرد نیمه لخت ببینم؟ اونهم با مانتوی بلند و روسری! دیوونه م مگه!  بهشون هم نظرم رو گفتم. مادرش هم رفت و فدک رو سپرد به من. گفت زود میاد. قبول کردم اما پرسیدم پدرش مگه نیست چون من می ترسیدم چیزی بخواد و من ندونم چیکار کنم. گفت هست. اما اون هم با مردهای دیگه رفت ساحل. البته فقط برای قدم زدن نه شنا!
همسرم موند! خوب واقعا هم بره چیکار؟ بره تماشا! اینهمه جا چرا فقط اونجا برای قدم زدن خوبه!  چون اب داره؟ خوب زن و مرد لخت هم داره! پس نباید رفت. اها نگاه نمی کنن؟ خودشون میان جلوشون! پس دیگه مسئول نیستن؟ جالبه! بهر حال مردها همیشه یک عذری و بهانه ای دارن که خواسته های دلشون رو براورده کنن! 
توجه کردم اینجا وقتی یک مرد مسلمون می خواد با یک زن غیر مسلمون و بدون پوشش حجاب صحبت کنه راحت نگاش می کنه و می خنده و رفتارش خیلی طبیعیه. اما وقتی می خواد با زن مسلمان و محجب صحبت کنه اینقدر سرش و نگاهش رو میاره پایین که برای من خنده داره!  خوب این محجبه تو باید رفتار و صحبت کردنت باهاش راحتتر و طبیعی تر باشه! نمی دونم شاید من نمی فهمم! خنگوله م! نمی دونم!

رفتن و فدک به سختی نفس می کشید. من و همسرم هم فقط براش غصه خوردیم! 

 

نوشته شده توسط وقار در Wed 4 Apr 2007 ساعت 3:15 PM | لینک ثابت |
بفهمید





عجیب نیست وقتی می شنوی مرد به خانمش تذکر می ده دیگه به خودش نرسه چون پسرشون بزرگ شده! واقعا عجیب نیست؟ انگار همیشه یکی باید باشه که برای دختر و زن تکلیف روشن کنه! این کارو بکن اینکارو نکن! این خوبه این بده!
دختر که هستی دامن رو با شلوار بپوش بلوز یقه تنگ بپوش لباس گشاد بپوش ارایش نکن چون برادر جونت جوونه خوب نیست! زن که می شی میری یک مجلس زنونه با خودشون پسر پنج ساله و شش ساله اوردن باید روی لباست روسری و چادر رو بندازی و یا روسری سرت کنی و مواظب حرکاتت باشی! مادر پسر نوجوون و جوون هم که می شی باز باید مواظب باشی!
تااااااازه برای حجابت هم تعیین تکلیف می کنن! چادر بپوش زیرش هم مانتو بپوش! زیر استین مانتوت هم استین اضافه دستت کن! چادرت رو اینجوری ببند ایجوری نبند که شونه هات بیوفته بیرون! موهات رو هم اونجوری بالا نبند از زیر چادر معلوم می شه که موهات بلنده! روسری رنگی سرت نکن مقنعه مشکی سرت کن... تازه روی همه اینها میان می گن پوشیه هم بزن! و یا اصلا سعی کن فقط وقتی خیلی خیلیییییییی واجبه از خونه بیای بیرون!
این چیزارو که می بینی و می شنوی فکر می کنی این پسرها و مردهای ما از جنس چی خلق شدن مگه! مگه مثل ما زنها از خاک افریده نشدن؟ می فهمید که منظورم چیه! 
خوب ادم اعصابش خورد می شه دیگه! نمی شه؟ می شه دیگه! می فهمید چقدر اعصاب ادم خورد می شه؟ نمی فهمید؟ امیدوارم بفهمید!

نوشته شده توسط وقار در Tue 3 Apr 2007 ساعت 3:0 PM | لینک ثابت |
سرزندگی و شادی



بهش گفته بود: چرا برای اومدن دوستت رژ لب می زنی٬ اما برای من نه! چقدر شنگول و منگول می شی و هیجان داری٬ اما برای من نه!

اونهم بدون اینکه نگاش کنه٬ به ارایش صورتش ادامه می ده و می گه: وقتی ارایش می کردم حتی نگاهم هم نمی کردی٬ ولی وقتی می خواستم برم بیرون صورت و لباسهام رو برانداز می کردی و قر زدن و دعوا کردنهات شروع می شد! وقتی دورت می چرخیدم و به هر بهونه ای برای شاد کردنت دیوونه بازی در می اوردم٬ مسخره م می کردی و می گفتی:" دیگه بزرگ شدی٬ بچه بازی بسه! جلو بچه ها از اینکارهای سبک نکن!" خوب حالا برای تو بزرگ شدم! همینطور هم که می بینی خوشحال کردنت دیگه برام مهم نیست!

با همین قصه هاست که شادی و سرزندگی از خونه می ره و می شه برای بیرون خونه٬ می شه فقط برای دوستان! و یا شاید بدتر هم می شه!
همسر خوب و سرزنده به دست اوردن اسون نیست. بعد از به دست اوردنش٬ نگه داشتنش هم سخته! 

 

نوشته شده توسط وقار در Sun 1 Apr 2007 ساعت 11:18 PM | لینک ثابت |
حس مادری


 
لحظات به دنیا امدن فرزند برای انسان از بهترین و زیباترین لحظات زندگیه که هم برای یک زن با همه اون درد و سختی که می کشه زیباست هم برای مرد به عنوان پدر نوزاد.
خیلی خوب بود اگه در ایران هم در این مورد به پدر اجازه حضور در این استقبال زیبا و به یاد ماندنی رو می دادن! خیلی خوب بود! البته اگه اقای پدر سعی کنه در اون لحظات به خانمش کمک کنه و نه اینکه خانمش رو با هیس هیس کردن دعوت به سکوت کنه! چون واقعا درد اونقدر زیاده که نمی شه ساکت بود. بلکه در اون لحظات براش سوره مریم بخونه و برای تسهیل زایمان بهش ارامش بده.

در این مورد اینجا خیلی به مادر اهمیت میدن و مثلا مثل بعضی از پرستارهای فهمیده و خانم ـ میگم خانم چون باید بهتر موقعیت و احساس همجنسش رو بفهمه ـ نمیان به جای دلداری و نوازش و گفتن کلمات امید دهنده و کمک... بهش بگن "اینقدر داد نزن... می خواستی از قبل به این لحظات فکر کنی...( البته این جمله خیلی مودبانه ست و در اصل خیلی بی ادبانه گفته می شه )" و یا مثلا می بینن ناخن خانم مرتبه بهش می گن" به جای این قرتی بازیها ـ اشاره به ناخن ـ می خواستی فکر این موقع باشی"! 
در دوران بارداری به زن یک کتاب از بیمارستان می دن که توش معلومات لازم زایمان و امدن به بیمارستان نوشته شده. مثلا در کنار مورد اوردن وسائل لازم به بیمارستان نوشتن (البته به عنوان یاداوری): با خودتون لوازم ارایش بیارین تا موقع عکس گرفتن لحظات به یاد ماندنی زیبایی رو به ثبت برسونید!!
این یعنی حقیقت زندگی... حقیقت زن بودن... لذت از زندگی... اما اون یعنی احساس رو کشتن... نفهمیدن... حسادت... 

خوندن شعر
گوهر احساس من رو یاد احساس زیبا و غیر قابل توصیف یک زن در هنگام زایمان انداخت و  دلیل نوشتن این پستم شد. که با خوندن کامنتم می تونید منظورم رو بهتر درک کنید.

بعد از زایمان وقتی یک کوچولو رو در همون اولین لحظات به دنیا اومدن روی سینه مادر می ذارن تا شنیدن موزیک زیبای قلب مادر دوباره به نوزاد ارامش بده و به پدر قیچی میدن تا بند ناف رو خودش ببره (البته اگه مایل بود) برای مادر زیباترین لحظه زندگیش می شه و فکر می کنه ایا با تجربه این حس زیبا و مشاهده این معجزه بزرگ امدن یک انسان کوچک باز هم می شه گناه کرد! نمی دونم چطور توصیفش کنم اما حس خیلی خیلی زیباییه که فقط یک مادر می تونه درکش کنه!

دعا می کنم همه دختر ها در اینده مادر شدن رو مثل من و بهتر از من ببیند و حس کنند و مردها بتونند در وقت زایمان کنار همسرشون حضور داشته باشن چون دیدن این لحظات در میزان نشان دادن مهر و محبت پدری نسبت به فرزند و تقدیر و کمک به همسر خیلی تاثیر  گذاره.


نوشته شده توسط وقار در Thu 15 Feb 2007 ساعت 12:28 PM | لینک ثابت |
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar